دارالصفای خوی، مدفن شمس تبریزی

شمس تبریزی و مولانا

گزیده ای از سخنان حضرت شمس تبریزی


نگويم خدا شوی. کفر نگويم. آخر اقسام ناميات و حيوانات و جمادات و لطافت جو فلک،
اين همه در آدمی هست! و آنچه در آدمی هست در اينها نيست.
زهی آدم که هفت اقليم و همه وجود، ارزد

نسخه‌ی گنج يافتند که به فلان گورستان بايد رفت و پشت به فلان سنگ بزرگ بايد کرد. و روی به سوی مشرق، و تير بر کمان نهاد، و انداختن!
آنجا که تير افتاد گنج است.
رفت و انداخت، چندان که عاجز شد. نمی‌يافت، و اين خبر به پادشاه رسيد. تيراندازان دورانداز، انداختند، البته اثری ظاهر نشد!
چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که: نفرموديم که کمان را بکش.
آمد. تير به کمان نهاد و همانجا پيش او افتاد!

اين قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن. در تفحص عالم چه خرج کنی؟
شناخت خدا عميق است؟
ای احمق! عميق تويی. اگر عمقی هست آن تويی.

آورده‌اند که دو دوست مدتها با هم بودند. روزی نزديک شيخی رسيدند. شيخ گفت:
چند سال است که شما هر دو هم صحبتيد؟
گفتند: چندين سال.
گفت: هيچ ميان شما در اين مدت منازعتی بود؟
گفتند: نی. الا موافقت
گفت: بدانيد که شما به نفاق زيسته‌ايد. لابد حرکتی ديده باشيد که در دل رنجی، و انکاری آمده باشد به ناچار؟
گفتند: بلی

ابايزيد به حج رفتی و حريص بود به تنها رفتن. نخواستی که با کسی يار شود. روزی شخصی را ديد که پيش، پيش او می‌رفت. در او نظر کرد، در سبک راه رفتن او! ذوقی او را حاصل می‌شد. با خود متردد شد که: عجب! با او همراه شوم؟
شيوه‌ی تنها روی را رها کنم که خوش همراهی است.
باز می‌گفت که با حق باشم رفيق!
باز می‌ديد که ذوق همراهی آن شخص می‌چربيد بر ذوق رفتن به خلوت. در ميان مناظره مانده بودم که: کدام اختيار کنم؟
آن شخص رو را پس کرد و گفت: نخست تحقيق کن که منت قبول می‌کنم به همراهی؟

چون خود را به دست آوری، خوش می‌رو. اگر کسی را يايی، دست به گردن او درآور! و اگر کسی ديگر را نيابی، دست به گردن خويش درآور.

درويشی چيزی می‌خواست. آن صاحب دکان دفعش گفت که: حاضر نيست.
گفتم اين درويش عزيز بود. چرا بدو ندادی؟
گفت خداش روزی نکرده بود!
گفتم: خداش روزی کرده بود. تو منع کردی.

اين طريق را چگونه می‌بايد؟ اين همه پرده‌ها و حجاب‌ گرد آدمی درآمده!
عرش غلاف او (مانع او)، کرسی غلاف او، هفت آسمان غلاف او، قالب غلاف او، روح حيوانی غلاف،
غلاف در غلاف و حجاب در حجاب! تا آنجا که معرفت هست، غلاف است و ديگر هيچ نيست.
 
مردم سه دسته اند: اهل دنيا، اهل آخرت و اهل حق!
«شبلي» اهل آخرت است و مولانا جلال الدين اهل حق.
و آنچه مراست جز حضرت مولانا سه کس ديگر بس است:
شيخ صلاح الدين (زرکوب) ، شيخ حسام الدين(چلپی) و مولانا بهاءالدين (فرزند مولوي) درباره شيخ محمد محی الدين عربی ....
در سخن شيخ محمد اين بسيار آمدی که:
فلان خطا کرد و فلان خطا کرد!
و آنگاه او را ديدمی که خود خطا کردی.
وقتها به او بنمودمی. سر فرو انداختی و گفتی:
«ای فرزند! تازيانه ميزنی؟»
نيکو همدرد بود! نيکو مونس بود!
شگرف مردی بود شيخ محمد. اما در متابعت نبود.
(پيروی از دستورات ظاهری دين مثل نماز را نميکرد)
مرا از او فايده بسيار بود اما نه چنانچه از شما (مولوی).
درباره منصور حلاج ....
اگر از حقيقت خبر داشتی، اناالحق نگفتی!
منصور را هنوز «روح» تمام جمال ننموده بود.
اگرنه اناالحق چگونه گويد؟
حق کجا و «انا» کجا؟ اين «انا» چيست؟ اين حرف چيست؟ .....

درباره بايزيد بسطامی ...
ابايزيد نفس خود را فربه ديده گفت:
- «از چه فريبی؟»
گفت: «از چيزی که نتوانی آن را دوا کردن!
و آن آنست که خلق آيند تو را سجود کنند و تو خود را مستحق آن سجود ميبينی!»
گفت: «تو غالب! عاقبت من نتوانم تو را مغلوب کنم.»
ابايزيد را اگر خبری بودی هرگز «انا» نگفتی.
«شهاب هريوه» در دمشق که گبر (منکر) خاندان پيامبر بود ميگفت که:
مرگ بر من. همچنين است که بر پشت شخص ضعيف بار گران نهاده باشند.
درباره شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی ....
ميآمدند به خدمت اين شهاب در دمشق، هزار معقول ميشنيدند. فايده ميگرفتند. سجود ميکردند. برون ميآمدند و ميگفتند:
- فلسفی است. الفيلسوف: دانا به همه چيز!
من آن را از کتاب محو کردم. گفتم:
- آن خداست که داناست به همه چيز! ... نبشتم: الفيلسوف: دانا به چيزهای بسيار!
قيامت را منکر بودی. گفت:
- الا (مگر) فلک از سير باز ايستد!
آن شهاب اگرچه کفر ميگفت، اما صافی و روحانی بود.
آن شهاب را آشکارا کافر ميگفتند آن سگان!
- شهاب کافر چون باشد؟
شهاب الدين را علمش بر عقلش غالب بود. عقل ميبايد که بر علم، غالب باشد. دماغ که محل عقل است ضعيف گشته بود....
اين شهاب الدين ميخواست که اين درم و دينار برگيرد که سبب فتنه هاست.....
و بريدن سرها و دستها ...
درباره فخرالدين محمد رازی:
فخر رازی از اهل فلسفه بوده است، يا از آن قبيل. خوارزمشاه را با او ملاقات افتاد. آغاز کرد که:
- چنين در رفتم در دقايق اصول و فروع، همه کتابهای اوليان و آخريان را بر هم زدم. از عهد افلاطون تا اکنون، هر تصنيف که معتبر بود، پيش من شبهت هر یکی معين شد و روشن است.
و دفترهای اوليان را همه بر هم زدم و حد هريکی بدانستم. و اهل روزگار خود را برهنه کردم و حاصل هريک را بديدم . فلان فن را، بجايی رسانيدم تا وهم گم شد.!
امير از جهت طعن ميگويدش:
- و از آن علمک ديگر (فرمانروايی) نيز که من ميدانم،‌ تو کناری!
فخر رازی چه زهره داشت که گفت:
- محمد تازی چنين ميگويد و محمد رازی چنين ميگويد!
اين مرتد وقت نباشد؟
اين کافر مطلق نبود!؟
مگر توبه کند!
-سيف زندگانی؟!
او چه باشد که فخر رازی را بد گويد؟
او (فخر رازی) تيز دهد، همچو او، صد هست شوند و نيست شوند!
همشهری من؟
چه همشهری؟ خاک بر سرش!
درباره خیام .....
شيخ ابراهيم بر سخن خيام اشکال آورد که او سرگردان بود.
باری بر فلک تهمت می‌نهد، باری بر روزگار، باری بر بخت، باری به حضرت حق،
باری نفی می‌کند و انکار می‌کند، باری اثبات می‌کند.
باری اگر می‌گويد، سخنانی در مدح تاريکی می‌گويد.
 
درباره روابط خود با مولانا ... خوب گویم و خوش گویم. از اندرون، روشن و منورم. آبی بودم. بر خود می‌جوشیدم و می‌پیچیدم و بوی می‌گرفتم، تا وجود مولانا بر من زد و روان شد. اکنون می‌رود خوش و تازه و خرم.
مرا ميبايد ظاهر شود که زندگانی ما با هم به چه طريق است؟
برادری است و ياری؟‌ يا شيخی است و مريدی؟
اين خوشم نميآيد که استادی و شاگردی.
اکنون تو فضل مينهی مرا بر خود، .... سبب فراق اگر بود اين بود که آنکه مرا نميآموزی.
من چون اينجا آموختن بيابم، رفتن به شام رعنايی و ناز باشد.
الا من معامله را مينگرم. مثلا:
من چون ترش ميباشم تو ترش ميباشی.
چون من ميخندم، تو ميخندی.
من سلام نميکنم، تو هم سلام نميکنی.
آخر تو را خود عالمی است جدا و فارغ از عالم ما!
تنهات يافتم.
هريکی به چيزی مشغول و بدان مشغول و دل خرسند:
بعضی روح بودند، به روح خود خود مشغول بودند.
بعضی به عقل خود ، بعضی به نفس خود.
تو را بی کس يافتم.
همه ياران رفتند به سوی مطلوبان خود.
تنهات رها کردند.
من يار بی يارانم ......
ستايش مولانا آن باشد که سبب راحت و خشنودی او. چيزی نکنی که تشويش و رنج بر خاطر او نشيند!
و هر چه مرا رنجانيد، به دل مولانا رنج می‌رسد.

درباره تغيير شخصيت مولانا از واعظی سخنور به مجنونی عاشق ...

تو آنی که نياز مينمايی!
آن نبودی که بی نيازی و بيگانگی مينمودی! آن دشمن تو بود!{
از بهر آن ميرنجانيدمش که تو نبودی!
آخر من تو را چگونه رنجانم که اگر بر پای تو بوسه دهم، ترسم که مژه من در خلد
و پای تو را خسته کند!

درباره عظمت مولانا ....

من شيخ را ميگيرم و مواخذه ميکنم. نه مريد را!
آنگه نه هر شيخی را، شيخ کامل را.
آن روز در آن مجمع با آن شيخ جنگ کردم و دشنام ها دادم! و او خموش!
و سرش را شکستم و او خموش!
آن يکی می غلطد و در روی خاک ميمالد و ميآيد سوی من.
ميگويندش: غلط، غلط. آخر مظلوم فلانی است (آن شيخ) که چندين صبر کرد!
(آن شيخ) گفت: مرا بگذاريد. مظلوم اين است به معنی!
از ايشان نعره برآمد از گرمی گفتن او!
و آن سرشکسته پيش آمد و تبسم ميکرد و ميغلطيد و نعره ميزد!
سلطان ولد (فرزند مولانا) فرمود که:
روزی حضرت والدم در مدح مولانا شمس الدین مبالغع عظیم میفرمود،
و از حد بیرون، مقامات و کرامات و قدرتهای او را بیان کرد که من از غایت شادی بیامدم و بر در حجره او ایستادم .
شمس فرمود که بهاءالدین چه لاغ است؟ گفتم: پدرم اوصاف شما را بسیار کرد.
گفت: والله والله من از دریای عظمت پدرت یک قطره بیش نیستم. اما هزار چندانم که فرمود!
باز به حضرت مولانا آمدم. سر نهادم که: مولانا شمس الدين چنين گفت.
مولانا فرمود: خود را ستود و عظمت خود را نمود و صد چندانست که فرمود!
يک قول مولانا پيش من هزار دينار صره باشد. زيرا دری که بسته بود، باز از او شد
والله که من در شناخت مولانا قاصرم! و مرا هر روز از حال و افعال او چيزی معلوم می‌شود که وی را نبوده است!
مولانا را بهتر دريابيد تا بعد از آن خيره نباشيد.
همين صورت خوب و سخن خوب که می‌گويد راضی نشويد که ورای اين چيزی هست.
آن را طلبيد از او.
وقتها شيخ محمد سجود کردی و گفتی بنده‌ی اعل شرعم.
اما متابعت (پيروی از دستورات دين) نداشت. مرا از او فايده‌ی بسيار بود. اما نه چنانکه از شما.
شما در بند آن نيستيد که بنماييد به فرزند و غير فرزند...
يکی هزار جهد می‌کند که از خود چيزی بنمايد و يکی به صد حيلت خود را پنهان می‌کند!
 
خودستایی ها ...... گفتند: ما را تفسير قرآن بساز.
گفتم: تفسير ما چنان است که می‌دانيد. نی از محمد! و نی از خدا! اين «من» نيز منکر می‌شود مرا.
می‌گويمش: چون منکری، رها کن، برو. ما را چه صداع (دردسر) می‌دهی؟
می‌گويد: نی. نروم!
سخن من فهم نمی‌کند. چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی:
يکی او خواندی، لا غير .... يکی را هم او خواندی هم غير او .... يکی نه او خواندی نه غير او.
آن خط سوم منم که سخن گويم. نه من دانم، نه غير من.
آن از خری خود گفته است که تبريزيان را خر گفته است.
او چه ديده است؟ چيزی که نديده است و خبر ندارد، چگونه می‌گويد؟
آنجا کسانی بوده‌اند که من کمترين ايشانم که مانند مرا بيرون انداخته‌اند. همچنانکه از دريا به گوشه‌ای افتد.
چنينم. تا آنها چون بوده‌اند؟

فروتنی‌ها و تواضع‌ها ....
جماعتی گفتند همه سر بر زانو نهيد و زمانی مراقب باشيد. بعد از آن يکی سر برآورد که: تا اوج عرش و کرسی ديدم! و آن يکی گفت: نظرم از عرش و کرسی هم برگذشت. و از فضا در عالم خلا می‌نگرم! ... اما من چندانکه نظر می‌کنم جز عجز خود نمی‌بينم.
در آن کنج کاروانسرايی بودم. آن فلان گفت که به خانقاه نيايی؟
گفتم من خود را مستحق خانقاه نمی‌بينم. خانقاه جهت آن قوم کرده‌اند که ايشان را پروای حاصل کردن نباشد. من آن نيستم.
گفتند به مدرسه نيايی؟
گفتم من آن نيستم که بحث توانم کردن.
اگر تحت‌اللفظ فهم کنم، آن را نشايد که بحث کنم و اگر به زبان خود بحث کنم، بخندند و تکفير کنند.
من غريبيم و غريب را کاروانسرا خوش است. صحبت با ملحدان خوش است که بدانند من ملحدم.

گفت دربان که تو کيستی؟
گفتم اين مشکل است تا بيانديشم!
بعد از آن می‌گويم: پيش از اين روزگار، مردی بوده است بزرگ، نام او «آدم»! من از فرزندان اويم.

آرمانها و اعتقادات .....
کسی می‌خواستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم.
تا تو، چه فهم کنی از اين سخن که می‌گويم که: «از خود ملول شده بودم.»
اکنون چون قبله ساختم، آنچه من می‌گويم فهم کند. دريابد.

من عادت به نبشتن نداشته‌ام. هرگز!
چون نمی‌نويسم در من می‌ماند و در هر لحظه مرا روی دگر دهد!

هر يکی می‌گفتندی به اندازه‌ی خويش، به نوبت.
چون نوبت من رسيد، هرچند الحاح کردند، من چيزی نگفتم. گفتم: نمی‌گويم.
آنجا درويشی بود. سر فرود آورد و او هيچ نگفته بود. ميلم شد به گفتن.
گفتم: آدمی می‌بايد که در همه عمر يک بار خطا کند!
اگر کند باقی عمر بر آن مستغفر باشد بر سنت پدر (آدم ابوالبشر) ...

راست نتوانم گفتن. که من راستی آغاز کردم، مرا بيرون کردند.
اگر تمام راست کنمی، به يکبار همه شهر مرا بيرون کردندی.

خاطرات و گفت و شنودها ....
هر يکی می‌گفتندی به اندازه‌ی خويش، به نوبت.
چون نوبت من رسيد، هرچند الحاح کردند، من چيزی نگفتم. گفتم: نمی‌گويم.
آنجا درويشی بود. سر فرود آورد و او هيچ نگفته بود. ميلم شد به گفتن.
گفتم: آدمی می‌بايد که در همه عمر يک بار خطا کند!
اگر کند باقی عمر بر آن مستغفر باشد بر سنت پدر (آدم ابوالبشر) ...
گفتم: می‌روم امشب نزد آن نصرانی (مسيحی) که وعده کرده‌ام شب بيايم.
گفتند: ما مسلمانيم و او کافر. بر ما بيا.
گفتم: او به سر مسلمان است. زيرا تسليم است. و شما مسلمان نيستيد.
گفتند: بيا! تسليم به صحبت حاصل شود.
گفتم: از جانب من هيچ حجابی نيست، و پرده‌ای نيست. بسم‌الله بيازماييد.
آن يکی آغاز کرد: ما فرزندان آدم را گرامی داشتيم و آنان را در خشکی و دريا روانه ساختيم (از قرآن)
از دهانم بجست که: خاموش! تو را از اين آيت نصيبه‌ای نيست. خشکی کجا و تو کجا؟
خواست که سوال کند. گفتم: ارا بر من چه سوال رسد؟ چه اعتراض رسد؟ من مريد نگيرم.

کودکی بود. کلمات ما بشنيد. هنوز خرد بود. از پدر و مادر بازماند. همه روز حيران ما بودی...
سر بر زانو نهاده بودی همه روز. پدر و مادر نمی‌يارستند که با او اعتراض کردن. وقت‌ها بر در گوش داشتمی که او چه می‌گويد: اين بيت شنيدمی:
در کوی تو عاشقان پر آيند و روند / خون جگر از ديده گشايند و روند / من بر در تو، مقيم مادام چو خاک / ورنه دگران، چو باد آيند و روند
گفتمی باز گوی. چه گفتی؟ گفت: نه.
به هجده سالگی بمرد.

دی آمد فلانی که از من بدو نقلی کرده بودند.
در روی من جست و گفت: مرا چنين چون گفته‌ای؟ من چندين خدمت بزرگان کرده‌ام. مرا همه پسنديده‌اند و جسته‌اند و رها نمی‌کرده‌اند که جدا شوم.
گفتم: اين سخن را باادب‌تر پرس تا جوابت گويم!
گفت: ساعتی بنشينيم تا نفس ساکن شود، تا باادب‌تر توانم گفتن.
گفتم: دو ساعت بنشين. ساعتی بنشست. همان آغاز کرد که پيش:
همه پسنديده و روشن بوده‌ان و همه القاب روشن نيکو گفته‌اند. پيش تو چگونه است که بر خلاف آنم؟ اکنون بيا، تو چه لقب می‌کنی؟
گفتم: اگر مسلمان شوی، مسلمان! و اگر نه کافر و مرتد و هرچه بدتر!
اکنون اگر بی‌نفس (بدون خودستايی) سخن می‌گويی، بگو و اگر نه جوابت نمی‌گويم.
 
آن شخص توبه کرد و عزم حج کرد. در باديه پای آن مرد از خار مغيلان بشکست. قافله رفته و در آن حالت نوميدی، ديد که آينده‌ای (اميدی) از دور می‌آيد. به دعا گفت: «به حرمت اين خضر که می‌آيد مرا خلاص کن.»
آن رهرو پای در هم بست و او را به کاروان رسانيد. در حال گفت: «بدان خدايی که بی‌شريک است، بگو که تو کيستی که اين فضيلت تو راست؟»
او دامن می‌کشيد و سرخ می‌شد و می‌گفت: «تو را با اين تجسس چه کار؟ از بلا خلاص يافتی و به مقصود رسيدی.»
گفت: «به خدا که دست از تو ندارم تا نگويی.»
گفت: «من ابليسم.»
کسی که در ابليس اعتقاد می‌بندد و به اعتقاد به او می‌نگرد، به مرادی می‌رسد. و آنکه در پيامبر بی‌اعتقاد می‌نگرد، به عکس و خواری گمراه می‌شود. همچون ابوجهل!
هر قصه را مغزی هست. قصه را جهت آت مغز آورده‌اند. نه از بهر دفع ملالت!
به صورت حکايت برای آن آورده‌اند تا آن «غرض» در آن بنمايند.
شيخ گفت: خليفه منع کرده است از سماع کردن!
درويش را عقده‌ای شد در اندرون و رنجور افتاد. طبيب حاذق آوردند. نبض او گرفت. اين علت‌ها (بيماريها) و اسباب که خوانده بود نديد.
درويش وفات يافت. طبيب بشکافت گور او را و سينه‌ی او را و عقده را بيرون آورد. همچون عقيق بود. آن را به وقت حاجت بفروخت. دست به دست رفت تا به خليفه رسيد.
خليفه آن را نگين انگشتری ساخت. می‌داشت در انگشتر. روزی در سماع فرونگريست. جامه آلوده ديد از خون! چون نظر کرد هيچ جراحتی نديد. دست برد به انگشتری. نگين را ديد گداخته!
خصمان را که فروخته بودند، باز طلبيد تا به طبيب رسيد. طبيب احوال بازگفت!
جماعتی رفتند که سر آب فرات را ببينند. دو سال راه کردند. ديدند که از سر کوهی برون می‌آيد. يکی بر رفت. چرخ زد که: «خوش است.» و فرو رفت. ديگری همين.
بعضی گفتند: خدا داند ايشان را چه می‌شود؟ فروشان می‌کشند؟ يا چيست؟
بعضی بازگشتند و خبر آوردند که: تا آنجا رسيديم و ياران رفتند. دگر نمی‌دانيم!
چنانکه مرغابی با مرغ نهند. چون به دريا روند اينها تا لب آب آمدند که:
وای! مرغابی رفت!
سماعی درنمی‌گرفت. شيخ گفت: بنگريد! به ميان صوفيان ما اغياری هست؟ نظر کردند و گفتند که: نيست! فرمود که: کفش‌ها را بجوييد. گفتند: آری. کفش بيگانه‌ای هست! گفت: آن کفش بيگانه را از خانقاه بيرون نهيد. در حال سماع درگرفت.
قزوينی محتسب شد. مادر را بکشت تا ملحدان بدانند که پروا نيست او را!!!
چيزهاست. نمی‌آرم گفتن. ثلثی گفته شد.
 
درباره کسب علم و معرفت .... هنوز ما را اهليت گفتن نيست. کاشکی اهليت شنيدن بودی.
تمام گفتن می‌بايد و تمام شنودن!
بر دل‌ها مهر است. بر زبان‌‌ها مهر است. و بر گوش‌ها مهر است.
تو را مقام استماع است. تو سخن گويی؟ از مقصود دور می‌مانی و دورتر می‌رانی از خود مقصود را.
سخن پيش سخندان گفتن بی‌ادبی است. مگر به طريق عرضه کردن.
آری. چون درويش سخن آغاز کرد، اعتراض نبايد کرد بر وی!
آری قاعده اين است که هر سخن که در مدرسه، تحصيل کرده باشند به بحث، فايده‌ی آن زيادت شود!
اما سخن شهودی آن درويش از اين فايده و بحث دور است.
تحصيل علم جهت لقمه‌ی دنيوی چه می‌کنی؟ اين رسن از بهر آن است که از اين چاه برآيند.
نه بهر آنکه به چاه‌های ديگر فرو روند.
درباره دين و شريعت ....
بالای قرآن هيچ حرفی نيست. بالای کلام خدا هيچ نيست.
اما اين قرآن که عوام گفته است جهت راه نمودن و امر و نهی، ذوق دگر دارد و آنکه با خواص می‌گويد ذوق دگر!
گفتم علمای اسلام را با هم چگونه دويی و اختلاف باشد؟
آن دو ديدن و آن تعصب کار توست. ابوحنيفه اگر شافعی را ديدی، سرکش کنار گرفتی!
بندگان خدا با خدا چگونه خلاف کنند؟
چشم محمد روشن که تواش امتی!
امت باشی؟ حضرت حق فخر کند؟ دست تو بگيرد؟ به موسی و عيسی بنماياند؟
مباهات کند که چنين کس امت من است؟
می‌گويد ای خدا چنين کن و ای خدا چنین مکن!
چنان باشد که گويند: ای پادشاه! آن کوزه را برگير. اينجا بنه!
اين بکن! و آن مکن!
چون به سوی کعبه نماز می‌بايد کرد، فرض کن آفاق عالم جمله جمع شدند گرد کعبه حلقه کردند و سجود کردند. چون کعبه را از ميان حلقه بگيری، نه سجود هر يکی سوی همدگر باشد؟
دل خود را سجود کرده‌اند.
درباره لذت سماع و درک معنی .....
گفت: نماز کردند؟ گفت: آری.
گفت: آه!
گفت: نماز همه عمرم به تو دهم. آن آه را به من بده!
لحظه‌ای برويم به خرابات بيچارگان را ببينيم!
آن عورتکان (روسپيان) را خدا آفريده است. اگر بدند يا نيک‌اند، در ايشان بنگريم.
در کليساها هم برويم و ايشان را نگريم!
سماعی است که فريضه (واجب) است و آن سماع اهل حال است و فرض عين است.
چنانکه پنج نماز و روزه‌ی ماه رمضان و چنانکه آب خوردن و نان خوردن به وقت ضرورت.
فرض عين است اصحاب حال را! زيرا مدد حيات ايشان است.
اگر اهل سماعی را به مشرق سماع است، صاحب سماع ديگر را به مغرب سماع باشد.
و ايشان را از حال همديگر خبر باشد.
خواص را سماع حلال است. زيرا دل سليم دارند.
از دل سليم اگر دشنام به کافر صد ساله رود، مومن شود. اگر به مومن رسد، ولی شود.
رقص مردان خدا، لطيف باشد و سبک! گويی برگ است که بر روی آب می‌رود.
اندرون چون کوه و برون چون کاه!
هفت آسمان و زمين و خلقان همه در رقص آيند آن ساعت که صادقی در رقص آيد!
اگر در مشرق موسی در رقص باشد و اگر محمد در مغرب باشد، هم در رقص بود و در شادی.
 
اعتقاد و عشق دلير کند. و همه ترس‌ها ببرد.

هر اعتقاد که آن را گرم کرد، آن را نگه دار! و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش.

محمدی آن باشد که شکسته‌دل باشد. پيشينيان شکسته‌تن بودند.

کافران را دوست می‌دارم. از آن جهت که دعوی دوستی نمی‌کنند. می‌گويند: ما کافريم! دشمنيم!

حق به دست من است. با من نيست.

دل من خزينه‌ی کسی نيست. خزينه‌ی حق است.

صد هزار درم با من خرج کنی، چنان نباشد که حرمت سخن من، بداری.

می‌پنداری آنکس که لذات برگيرد، حسرت او کمتر باشد؟
حقا که حسرت او بيشتر باشد. زيرا که او به اين عالم بيشتر خوی کرده باشد.

آزادی در بی‌آرزويی است.

عقل تا درگاه ره می‌برد. اما اندرون خانه ره نمی‌برد. آنجا عقل حجاب است. دل حجاب است. و سر حجاب!

گفتن، جان کندن است و شنيدن، جان پروردن!

مرد چون پير شود طرح کودکان گيرد.
 
جهودی و ترسايی و مسلمانی رفيق بودند. در راه حلوايی يافتند. گفتند:
- بی‌گاه است. فردا بخوريم. و اين اندک است. آن کس خورد که خواب نيکوتر ديده باشد.
غرض آن بود که مسلمان را حلوا ندهند. مسلمان نيمه‌شب برخاست و جمله حلوا را بخورد.
بامداد عيسوی گفت: ديشب عيسی فرود آمد و مرا بر کشيد به آسمان!
جهود گفت: موسی مرا در تمام بهشت برد!
مسلمان گفت: محمد آمد و مرا گفت ای بيچاره! يکی را عيسی برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسی به بهشت برد. تو محروم بيچاره برخيز و اين حلوا را بخور!
آنگه من برخاستم و حلوا را خوردم.
گفتند: والله خواب آن بود که تو ديدی! آن ما همه خيال بود و باطل!
صوفی‌يی گفت: شکم را سه قسم کنم. ثلثی نان، ثلثی آب، ثلثی نفس.
آن صوفی ديگر گفت: من شکم را پر نان کنم. آب لطيف است و جای خود باز کند.
ماند نفس. خواهد برآيد، خواهد برنيايد!
يکی مزينی (آرايشگري) را گفت: تارهای موی سپيد از محاسنم چين.
مزين نظری کرد. موی سپيد بسيار ديد. ريش ببريد به يک بار و به دست او داد.
گفت: تو بگزين که من کار دارم.
واعظی خلق ر ا تحريص می‌کرد بر زن خواستن و تزويج کردن و احاديث می‌گفت. و زنان را تحريص می‌کرد بر شوهر خواستن.
و آنکس را که زن دارد، تحريص می‌کرد بر ميانجی کردن و سعی نمودن در پيونديها و احاديث می‌گفت.
بسيار که گفت: يکی برخاست که: «الصوفی ابن‌الوقت (صوفی فرصت‌طلب است) من مرد غريبم. مرا زنی می‌بايد.» واعظ رو به زنان کرد و گفت: ميان شما کسی هست که رغبت کند؟
گفتند که هست! گفت تا برخيزد و پيش‌تر آيد. زنی برخاست. پيشتر آمد.
گفت: رو باز کن تا تو را ببيند. که سنت اين است از رسول که پيش از نکاح يکبار ببينند.
زن روی باز کرد. واعظ گفت: ای جوان بنگر. گفت: نگريستم. گفت: شايسته هست؟ گفت: هست.
گفت: ای زن! چه داری از دنيا؟ گفت: خرکی دارم. سقايی کند. و گاهی گندم به آسيا برد و هيزم کشد. اجرت آن را به من دهند.
واعظ گفت: ديگری هست؟ گفتند: هست. همچنين پيش آمد و روی نمود. جوان گفت: پسنديده است. واعظ گفت: چه دارد؟ کسی گفت: گاوی دارد. گاهی آب کشد، گاهی زمين شکافد، گاهی گردون کشد. اجرت به او رسد.
واعظ گفت: ديگری هست؟ گفتند: هست. گفت: جهاز چه دارد؟ گفتند باغی دارد.
واعظ روی به جوان کرد و گفت: اکنون تو را اختيار است. از اين هر سه، آنکه موافق‌تر است، قبول کن.
آن جوان بن گوش خاريدن گرفت! واعظ گفت: زود بگو. کدام می‌خواهی؟
جوان گفت: خواهم که بر خر نشينم و گاو پيش کنم و به سوی باغ روم.
گفت: آری. ولی چنان نازنين نيستی که تو را هر سه مسلم شود.

وزير گفت: هزار دينار بستان، و اين حرکت که شنيدی باز مگوی!
هزار دينار بستد و گفت: ای مردم. بدانيد اين باد که وزير رها کرد، من رها کردم!
دو عارف، با هم مفاخرت می‌کردند در اسرار معرفت(مقام خودشان را به رخ هم می‌کشيدند)
آن يکی می‌گفت که: آن شخص که بر خر نشسته است، می‌آيد به نزد من. آن خدا است!
آن دگر می‌گويد: نزد من، خر او خدا است!!!
گفت: فرق چيست ميان جزو و جزيی و ميان کل و کلي؟
گفت: آری!!!
گفت: فرق چيست؟ آری کدام است؟
خنديد و گفت: خوش است!
آن يک، يکی را پرسيد که فلان مرد اهل است؟
گفت: پدرش اهل بود. فاضل بود.
گفت: من از پدرش نمی‌پرسم. از وی می‌پرسم.
گفت: پدرش سخت اهل دل بود!!
گفت: می‌شنوی چه می‌گويم؟
گفت: تو نمی‌شنوی! من می‌شنوم. کر نيستم. می‌دانم چه می‌پرسی.
 
سلام
نرده بان این جهان افتادنیست...
میدونم که این بیت از مولانا هستش اما نمیتونم پیداش کنم
ممنون میشم اگه راهنمایی کنید که ماله دفتر چندم هست، البته شاید ماله مثنوی نباشه
از کمکتون ممنون
 
نرده بان این جهان افتادنیست...
میدونم که این بیت از مولانا هستش اما نمیتونم پیداش کنم
ممنون میشم اگه راهنمایی کنید که ماله دفتر چندم هست، البته شاید ماله مثنوی نباشه

دفتر چهارم مثنوي
تزييف سخن هامان عليه‌اللعنه

دوست از دشمن همي نشناخت او
نرد را كورانه كژ مي‌باخت او

دشمن تو جز تو نبود اين لعين
بي‌گناهان را مگو دشمن به كين

پيش تو اين حالت بد دولتست
كه دوادو اول و آخر لتست

گر ازين دولت نتازي خز خزان
اين بهارت را همي آيد خزان

مشرق و مغرب چو تو بس ديده‌اند
كه سر ايشان ز تن ببريده‌اند

مشرق و مغرب كه نبود بر قرار
چون كنند آخر كسي را پايدار

تو بدان فخر آوري كز ترس و بند
چاپلوست گشت مردم روز چند

هر كرا مردم سجودي مي‌كنند
زهر اندر جان او مي‌آكنند

چونك بر گردد ازو آن ساجدش
داند او كان زهر بود و موبدش

اي خنك آن را كه ذلت نفسه
واي آنك از سركشي شد چون كه او

اين تكبر زهر قاتل دان كه هست
از مي پر زهر شد آن گيج مست

چون مي پر زهر نوشد مدبري
از طرب يكدم بجنباند سري

بعد يك‌دم زهر بر جانش فتد
زهر در جانش كند داد و ستد

گر نراري زهري‌اش را اعتقاد
كو چه زهر آمد نگر در قوم عاد

چونك شاهي دست يابد بر شهي
بكشدش يا باز دارد در چهي

ور بيابد خستهء افتاده را
مرهمش سازد شه و بدهد عطا

گر نه زهرست آن تكبر پس چرا
كشت شه را بي‌گناه و بي‌خطا

وين دگر را بي ز خدمت چون نواخت
زين دو جنبش زهر را شايد شناخت

راه‌زن هرگز گدايي را نزد
گرگ گرگ مرده را هرگز گزد

خضر كشتي را براي آن شكست
تا تواند كشتي از فجار رست

چون شكسته مي‌رهد اشكسته شو
امن در فقرست اندر فقر رو

آن كهي كو داشت از كان نقد چند
گشت پاره پاره از زخم كلند

تيغ بهر اوست كو را گردنيست
سايه كه افكندست بر وي زخم نيست

مهتري نفطست و آتش اي غوي
اي برادر چون بر آذر مي‌روي

هر چه او هموار باشد با زمين
تيرها را كي هدف گردد ببين

سر بر آرد از زمين آنگاه او
چون هدفها زخم يابد بي رفو

نردبان خالق اين ما و منيست
عاقبت زين نردبان افتادنيست

هر كه بالاتر رود ابله‌ترست
كه استخوان او بتر خواهد شكست

اين فروعست و اصولش آن بود
كه ترفع شركت يزدان بود

چون نمردي و نگشتي زنده زو
ياغيي باشي به شركت ملك‌جو

چون بدو زنده شدي آن خود ويست
وحدت محضست آن شركت كيست

شرح اين در آينهء اعمال جو
كه نيابي فهم آن از گفت و گو

گر بگويم آنچ دارم در درون
بس جگرها گردد اندر حال خون

بس كنم خود زيركان را اين بس است
بانگ دو كردم اگر در ده كس است

حاصل آن هامان بدان گفتار بد
اين چنين راهي بر آن فرعون زد

لقمهء دولت رسيده تا دهان
او گلوي او بريده ناگهان

خرمن فرعون را داد او به باد
هيچ شه را اين چنين صاحب مباد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید خویی  |