يازدهم تيرماه، بزرگداشت «مولانا جلال‌الدين محمد بلخي» و در حقيقت برابر با سالروز درگذشت اين شاعر و متفکر بزرگ ايراني است که در سال 604 قمري برابر با 1225 ميلادي در سن 68 سالگي در گذشته‌است.

معمولاً آن‌چه در چنين روزها و يا بزرگداشت‌هايي گفته مي‌شود بيشتر در راستاي زندگي و مرگ «مولانا»، رابطه‌ي فکري و عاطفي او با «شمس» و بررسي ويژگي‌هاي گوناگون فرهنگي و رفتاري در آثار اوست. تا کنون کم‌تر ديده شده که در پرداخت به زندگي «مولانا» و مراد او «شمس تبريزي» به خصلت‌هايي پرداخته شود که به طبيعت انسان و يا بهتر بگوئيم، يک انسان زميني نزديک‌تر است. شايد به اعتقاد گروهي، اين امر، در گستره‌ي مثنوي يا مولوي‌شناسي و يا انسان‌هاي وارسته‌ي ديگري از اين دست قرار ندارد.

براي بسياري از ما که «غزليات شمس تبريزي» را خوانده‌ايم، اين نکته در رديف ابتدايي‌ترين آموزه‌هاي ادبي است که شخصيتي ارجمند، گمنام و پر از رمز و راز به نام «شمس تبريزي» يا «شمس پرنده»، دريايي از احساس و انديشه را در وجود «مولانا»، در هيأت کتاب «غزليات شمس تبريزي» به جوش و خروش در آورده است. ما در مکتب و مدرسه، در محفل‌هاي ادبي و دانشگاه، جز اين چهره‌ي احترام برانگيز، کمتر نکته‌ي ديگري در مورد زندگي «شمس تبريزي» شنيده‌ايم.

پرداخت به گوشه‌اي از زندگي «شمس تبريزي»، نه تنها به معني فراموش کردن «مولانا» نيست بلکه اين پرداخت، چراغي بر مجموعه‌ي زندگي مولاي روم مي‌تاباند که يکي از چهره‌هاي عميق ادبيات ماست. پر واضح است که غرض از اين نوشتار غبارآلود کردن چهره‌ي «شمس تبريزي» و به دنبال آن چهره‌ي «مولانا» که در برشي از زندگي خود، شيفته‌ي انديشه‌ها و گفته‌هاي او شده بود نيست. اگر چنين انديشه‌اي در ذهن کسي راه يابد، درست به مثابه‌ي آنست که انسان، بر خلاف منطق و شعور انساني بخواهد از اينان چهره‌هايي بي‌عيب و نقص، کامل و آسماني ارائه دهد.

بزرگي «مولانا» و مراد او «شمس تبريزي» در آن است که با وجود زميني بودن و با وجود داشتن همه‌ي ضعف‌هاي انساني، چنان پوينده و چنان بزرگند که تاريخ فکر و ادب ايران و جهان نمي‌تواند  زايندگي‌ها و تأثير ژرف انديشه‌هاي آن‌ها را بر نسل‌هاي انساني نديده بگيرد.

از اين رو وقتي در خبر‌ها مي‌خوانيم که کتابي به نام «کيميا خاتون» به قلم «سعيده قدس» منتشر مي‌شود که به بعد ديگري از زندگي «شمس» مي‌پردازد که جز آن چيزي است که تا به‌حال شنيده‌ايم، سخت دچار ترديد مي‌شويم. آن‌چه در اين کتاب مي‌آيد نه تنها او را به عرش نمي‌برد بلکه به سختي، او را از جايگاه فرازنشينانه‌اي که دارد در ذهن انسان برابر طلب امروز فرو مي‌کشد.

نويسنده‌ي کتاب «کيميا خاتون»، «سعيده‌ قدس» است که اين کتاب را در قالب رمان ارائه داده‌است. من هنوز به اين کتاب دسترسي نيافته‌ام اما ‌چنان‌که در خبرها آمده، کتاب بر اساس متن‌هاي معتبر تاريخي نوشته شده‌ و به زندگي «کيميا خاتون»، دختر «محمدشاه» و «کراخاتون» مي‌پردازد. «کراخاتون» مادر «کيميا خاتون»، پس از مرگ شوهر خود «محمدشاه»، به‌عنوان همسر دوم «مولانا» به عقد او در‌مي آيد.

آن چه در خبرها در ارتباط با مطالب کتاب «سعيده قدس» آمده بود، براي من انگيزه‌اي شد تا در اين زمينه، در جستجوي منابع ديگري برآيم و از طريق تجزيه و تحليل برخي پژوهشگران معتبر و نام‌آور کشورمان، چند و چون موضوع را در پيرامون رفتار «شمس تبريزي» با همسرش «کيمياخاتون» براي آگاهي خودم بيشتر روشن کنم. اين دو کتاب يکي اثري است از دکتر «عبد‌الحسين زرين‌کوب» با نام «پله‌پله تا ملاقات خدا» و ديگري «باغ سيز عشق» از دکتر «محمدعلي اسلامي ندوشن».

پس از خواندن دو نوشتار از دو نويسنده‌ي آگاه و شناخته‌شده‌ي کشورمان، که در مورد رابطه‌ي «شمس» با همسرش نوشته شده، ابعاد ديگري از شخصيت افرادي همچون «شمس تبريزي» و «مولانا» بر ما روشن مي‌شود. اگر برخوردي شتاب‌آميز و احساسي به اين شخصيت‌ها که در ذهن ما در اوج هستند، داشته باشيم، به سختي افسرده و سرخورده مي‌شويم. اما اگر از ديدگاه انسان زميني به آن ويژگي‌ها بنگريم، به اين پديده نگاه طبيعي‌تري خواهيم داشت.

نخست بايد بر اين نکته باور داشت که از چهار چوب شخصيت اين افراد نيز همان برون تراود که در درون آن‌هاست. در آن صورت قبول خواهيم کرد که انسان‌هايي چون «شمس تبريزي» و «مولانا» نيز داراي خصلت‌هايي همچون حسد، خشم، تند‌خويي و آزار و اذيت نسبت به زير دستان خود بوده‌اند. چنان‌که با وجود تفاوت سني بسيار زياد ميان «شمس» و دخترک جوان، او «کيمياخاتون» را به همسري مي‌گيرد و آن‌گاه پس از مدتي کوتاه، به دليل بدبيني و حسد، او را آزار مي‌دهد و بنا به رواياتي، باعث مرگ او مي‌شود.

***

براي روشن شدن مطلب، نخست به کتاب دکتر «عبد‌الحسين زرين‌کوب» مراجعه مي‌کنيم که در سال 1377 خورشيدي منتشر شده‌است. در بخش «غيبت بي‌بازگشت» در مورد «کيميا خاتون» چنين آمده‌است:           

 

«در گذر شتاب‌آلود و پرهيجان اين سال‌ها بود که «گوهرخاتون» زوجه‌ي «مولانا» درگذشت ( ح640) و او چندي بعد خود را به «تجديد فراش» ناچار يافت.

«کراخاتون» قونوي که از شوهر سابق خود «شاه محمد»، فرزندي به نام «شمس‌الدين يحيي» نيز داشت، زوجه‌ي جديد «مولانا» بود که در اندک مدت توانست به خانه‌ي خاموشي‌زده‌ي خداوندگار، دوباره روشني و گرمي انس و محبت ببخشيد. دختري هم که پرورده‌ي او بود، و ظاهراً او را نيز از شوهر سابق داشت در همين ايام با او به حرم «مولانا» وارد شد. و به‌زودي علاقه‌ي پسر کوچک «مولانا»، «علاء‌الدين محمد» را به خود جلب کرد.

اين دختر «کيميا خاتون» نام داشت و علاقه‌اي که «علاء‌الدين» به او پيدا کرد، معصومانه و ناشي از توافق در سن و در احوال روحي بود. با آن‌که اين علاقه از هر شائبه‌اي منزه بود، در داخل خانواده و در بين زنان حرم تصور يک وصلت آينده را هم بين آنها ظاهراً القا کرد. اما اشتغال «علاء‌الدين» به درس و هيبت و حرمت «مولانا» در خانه، مانع از آن شد که چيزي از اين مقوله در آن ايام به گوش وي برسد. دل‌مشغولي‌هاي «مولانا» در خارج از خانه، او را از آن‌چه در داخل خانه از اين‌گونه پچ‌و‌پچ‌هاي بيخ‌گوشي زنانه نقل مي‌شد، برکنار نگه‌مي‌داشت...» (دکتر زرين‌کوب، کتاب «پله‌پله تا ملاقات خدا» صفحه 100)

در اثناي اين احوال، مرد تبريزي به «کيميا خاتون» که پرورده‌ي حرم «مولانا» و هم‌مقيم حرمسراي وي بود علاقه پيدا کرد و معلوم شد اولياي حق هم از اسارت در دام عشق جسماني در امان نمي‌مانند.

«شمس» که همه‌ي عمر از هر دامي گريخته بود، به هيچ تعلقي سر فرود نياورده بود، حتي از توفان شور و هيجان روحاني «مولانا» خود را کنار گرفته بود، بالاخره به عشق اين دختر «جميله‌ي عفيفه» پايبند شد.

پيرمرد سال‌هاي شصت را پشت سر گذاشته بود، مدت‌ها در آفاق عالم گشته بود و هرگونه تجربه آموخته بود و تا اين هنگام فکر تأهل و انديشه‌ي ترک تجرد به خاطرش رسوخ نيافته بود. تا اين هنگام در هر آن‌چه به تعلقات جهاني مربوط مي‌شد نداي دروني، او را از هرگونه پايبندي برحذر داشته بود. ليکن کيست که گه‌گاه رهائي از خود را که هر تعلقي بدان گره مي‌خورد، در عشق که لازمه‌ي آن نفي خودي است، جستجو نکند؟

اما «کيميا» که «شمس» در داخل حرم «مولانا» با او برخورد کرده بود، سراسر وجود او را تسخير کرده بود و عشق او که «صنم گريزپاي» مولانا را در کمند آورده بود چنان شوري داشت که پيرمرد را حتي به فکر تأهل هم انداخته بود.

«کيميا خاتون» براي «شمس» که همه‌ي عمر، مجرد زيسته بود و اشتغال دايم به سير و سفر، او را از فکر تأهل دور نگه‌داشته بود، يک رؤياي زنده يا يک تجربه‌ي روحاني در سلوک کمال به‌نظر مي‌رسيد. تجسم تجربه‌اي بود که جسم را هم در کنار روح ارضا مي‌کرد و فکر ازدواج با او ، در وي تا حدي نيز متابعت از سيره‌ي پيامبر بود و لاجرم مانع از سير در مراتب کمال روحاني به نظر نمي‌آمد.

اگر خود «شمس» به‌رغم آن بي‌تعلقي که در تمام عمر شيمه‌ي او بود انديشه‌ي اين تأهل را در سر نپرورده بود، در محيط خانه‌ي «مولانا» با وجود غلبه‌اي که او بر احوال «مولانا» داشت، هيچ‌کس نمي‌توانست او را بدين کار الزام يا حتي تشويق کند. اما وقتي پيشنهاد اين ازدواج در حرم «مولانا» مطرح گشت، بي‌درنگ مورد قبول گشت.

با اين حال انعکاس خبر، هم در داخل خانه ناخرسندي «علاء‌الدين محمد» را که گوشه‌ي چشمي به اين دختر داشت تحريک کرد و هم در خارج خانه، غيرت و ناخرسندي بلفضولان را که پيرمرد تبريزي به نظر آنها «کفو» دختر نمي‌آمد، برانگيخت. اما «شمس» به صحبت «کيميا» خو کرده بود و اين بار خشم و تهديد مخالفان، ديگر او را به ترک «قونيه» وادار نمي‌کرد.

***

در تابخانه‌ي مدرسه که مدخل حرم و در واقع قسمت بيروني آن محسوب مي‌شد، حجره‌اي چند به «شمس» و زوجه‌اش واگذار شد و بدين‌گونه، «شمس» در واقع جزو محارم حرم «مولانا» گشت.

به‌هر‌حال علاقه به «کيميا»، او را که در عشق زميني هم مثل عشق آسماني پرشور و گرم‌آهنگ و بي‌آرام بود، دچار وسوسه‌ي غيرت و حسادت کرد. «علاء‌الدين محمد» که انس ديرينه‌ي خانوادگي او با «کيميا» از هر شائبه‌ي آلايش، منزه بود آماج اين غيرت و سوء‌ظن عاشقانه شد و عبور دايم وي از حوالي تابخانه که درواقع مدخل حرم «مولانا» بود و پسر جوان در رفت‌ و آمد به خانه ناچار مي‌بايست از آن حوالي عبور کند، سوء‌ظن عاشق پير را تحريک کرد. چند بار بر اين رفت و آمدِ آزادِ وي اعتراض نمود و حتي يک‌بار چنان‌که از اشارت خود او در طي «مقالات» برمي‌آيد، وي را «تهديد» کرد با منع شديد.

اين منع و تهديد که مثل انس و علاقه‌ي «علاء‌الدين» نسبت به «کيميا»، از «مولانا» مخفي نگه‌داشته شد، در خارج حرم بيش از داخل آن انعکاس يافت. شاگردان «علاء‌الدين» که در مدرسه نسبت به اين مدرس جوان و متشرع، با نظر حرمت مي‌نگريستند و عده‌اي از مريدان «مولانا» که سکونت مرد تبريزي را در کنار حرم «مولانا» اهانتي در حق حيثيت خاندان او تلقي مي‌کردند، زمزمه‌ي ناخرسندي ساز کردند و زير لب غريدند که بيگانه‌اي درون حرم «مولانا» آمده‌است و فرزند صاحب‌خانه را از ورود به خانه‌ي پدر منع مي‌کند!

مخالفت‌ها که رنجش «علاء‌الدين» از تهديد«شمس» هم مايه‌ي تشديد آن شده بود، اندک اندک بالاگرفت. بدگوئي‌ها و ناخرسندي‌ها، دوباره در خارج از حرم شدت پيدا کرد و «شمس» بار ديگر خود را از جانب مريدان «مولانا» و طالب‌علمان مدرسه معروض تهديد يافت. با آن‌که يک‌بار از روي خشم و ناخرسندي به «سلطان ولد» گفته بود که اين‌بار اگر ناچار به غيبت شود ديگر هرگز بازنخواهد گشت و هيچ‌کس نشان او را نخواهد يافت، عشق «کيميا» او را از اين‌که اين تهديد را عملي سازد، مانع آمد.

ترک کردن «قونيه» که لازمه‌ي آن بريدن از حرم «مولانا» و از صحبت «کيميا»ي محبوبش بود، براي او غيرممکن مي‌نمود. ناچار به صبر کوشيد و طعن و خشم مخالفان را تحمل کرد؛ حتي به خلاف گذشته از خشونت پرهيز کرد و تا توانست خود را آرام و مردم‌آميز نشان داد.

بدين‌گونه مردي را که تا سنين آن سوي شصت‌سالگي از هرگونه تعلقي خود را برکنار نگه‌داشته بود، عشق، به دام و قيد تعلق انداخت و عشق از اين بسيار کرده‌است و کند. آن‌چه را سياحت طولاني در آفاق دور، صحبت با مشايخ و زهاد خشک و سرد و مغرور به او نياموخته بود، عشق «کيميا» به او ياد داد.

«کيميا» او را آرام کرد، مردم‌آميز کرد و به تعبير صوفيان از مقام «لي‌مع‌الله» به عرصه‌ي «کلّميني يا حميرا» درآورد. در عين حال آن بي‌خيالي و آسايش خاطر را که به اقوال و احوال او رنگ کبريايي مي‌داد از او بازگرفت.

***

به دنبال اين عشق پيرانه‌سر، «شمس» ناخودآگاه، اندک اندک دگرگوني يافت. رفت و آمد «کيميا» را به خارج خانه محدود ساخت، از غيبت او دچار دغدغه مي‌شد، از معاشرت او با زنان ديگر وحشت داشت و مثل هر پيرمردي که زن جوان را در حباله آرد با او دائم ماجراها داشت.

«کيميا» که فاصله‌ي سني زيادي با او داشت وقتي از صحبت پيرمرد ملول مي‌شد با زنان همسايه به مسجد يا بازار مي‌رفت. وقتي با اين زنان جوان به باغ يا مهماني مي‌رفت و احياناً دير به خانه بازمي‌گشت، «شمس» که قبل از ازدواج از همه‌ي عالم فراغتي داشت از تأخير و درنگ «کيميا» به‌شدت دغدغه‌ي خاطر مي‌يافت و در حق زن خشونت مي‌کرد.

در اين ميان مرگي ناگهاني، بعد از يک بيماري سه‌روزه و در دنبال مشاجره‌اي توفاني که بين زن و شوهر روي داد، به خانه‌ي وي راه يافت و «کيميا» را از وي گرفت. «شمس» به‌شدت محزون و متأسف شد و آرام و قرار خود را از دست داد. اين‌که مرگ محبوبه‌اش (شعبان 644) به‌دنبال يک کشمکش قهرآميز که از تأخير زن در بازگشت از باغ روي داده بود، اتفاق افتاد، وي را به‌شدت از خشونت و قهري که در حق او روا داشته بود، نادم و ناخرسند کرد. زندگي زناشوئي آنها چه کوتاه بود! حتي به يک سال هم نکشيده‌ بود.

«کيميا خاتون» اين بار همراه با مادر بزرگ «سلطان ولد» در صحبت عده‌اي از زنان به رسم تفرج به باغ رفته بود و جائي براي سوء‌ظن وجود نداشت. آيا مصاحبت اين پيرزن که جدّه‌ي «علاء‌الدين محمد» نيز بود، «شمس» را به سوء‌ظن انداخته بود و به اعمال خشونت بيشتري در حق اين زوجه‌ي جوان واداشته بود؟ هرچه بود در بازگشت از باغ و در دنبال مشاجره‌اي سخت، «کيميا» بيمار شده بود و سه روز بعد در خانه‌ي شوهر و با ناخرسندي و تأثر بسيار جان داده بود و مرگ او به شدت «شمس» را پريشان خاطر ساخته بود.

از آن پس اقامت در خانه‌اي که در آن بعد از سال‌ها در‌بدري و آوارگي، يک‌چند در سايه‌ي محبت «کيميا خاتون» به آسايش رسيده بود، براي «شمس» غيرممکن شد. «مولانا»، به گمان او، ديگر به وجود وي حاجت نداشت. مقام تبتل را که براي او رهائي از جاه و حشمت فقيهانه بود، پشت سر گذاشته بود و در پله‌هاي کمال عروج مي‌کرد. جز انس عاشقانه که ممکن بود براي او حجاب راه شود، هيچ چيز او را به صحبت وي الزام نمي‌کرد.

براي خود وي نيز دوري از «قونيه» رهائي از يک خاطره‌ي محنت‌خيز و آزادي از يک تعلق بر باد رفته بود. اکنون که «کيميا»يي وجود نداشت، اکنون که وجود خود او ممکن بود براي «مولانا» هم يک حجاب راه و يک مانع کمال باشد، توقف او «در قونيه» چه ضرورت داشت؟

***

«شمس» در مدت يک هفته در احوال خود و احوال «مولانا» به تأمل پرداخت و استمرار صحبت با وي را ضرورت نديد. «مولانا»يي که که سال‌ها پيش وقتي از مدرسه‌ي پنبه‌فروشان با آن موکب و آن جاه و حشمت غرورانگيز بيرون مي‌آمد در قيد جاه فقيهانه بود، اکنون عارف از قيد‌رسته‌اي بود. آن روز «مولانا» بيماري بود که در وجود وي به يک طبيب الهي برمي‌خورد، اما امروز اين طبيب الهي، خود به بيماري تعلق دچار گشته بود و نياز به طبيب داشت.

اگر در «قونيه» مي‌ماند و به خاطره‌ي «کيميا» که هنوز براي او دلبند و وسوسه‌انگيز و پرجاذبه بود دل مي‌بست، براي رهائي از اين تعلق بيمارگونه به يک طبيب الهي حاجت داشت. اما خود او مي‌توانست صداي اين طبيب الهي را از دل جراحت ديده‌ي خويش بشنود. براي رهائي از اين بيماري مي‌بايست از خاطره‌ي «کيميا» و حتي از حرم «مولانا» و محيط حيات او که يادآور «کيميا» بود، بگريزد. از اين‌رو بي‌آن‌که «مولانا» را خبر کند شبانه «قونيه» را ترک کرد. شايد هشداري را که پيش از آن بر سبيل تهديد به «سلطان ولد» داده بود براي اعلام اين غيبت بسنده ديده بود. پريشاني، دردمندي و ناخرسندي او بيش از آن بود که قبل از اين فرار، قبل از گريز از «قونيه» و از خاطره‌ي «کيميا»، با «مولانا»ي خويش خداحافظي کند.

دکتر عبد‌الحسين زرين‌کوب، «پله‌پله تا ملاقات خدا»، بخش «غيبت بي‌بازگشت»

 

دکتر «اسلامي ندوشن» نيز در کتاب «باغ سبز عشق» در مبحث «افول شمس» به «کيميا خاتون» اشاره دارد و زير عنوان «داستان کيميا»، به ماجراي ازدواج، زندگي و مرگ او مي‌پردازد:

 

داستان «کيميا»

از ماجراي «کيميا خاتون» که مدت کوتاهي به همسري «شمس» درآمد نيز چيز عمده‌اي نمي‌دانيم. چه کسي موجب اين ازدواج نامتناسب گرديد؟

به روايت «سپهسالار»، «شمس» خواستار آن شد و «مولانا» هم از آن استقبال نمود «خداوندگار ملتمس ايشان را به خرمي هرچه تمام‌تر مبذول فرمودند»(ص134).

در جوار خانه‌ي «مولانا»، خرگاهي ترتيب مي‌دهند و زوج جديد در آن به «زفاف» و سپس به زندگي مي‌پردازند. آن‌گاه «سپهسالار» پاي فرد سومي را به ميان مي‌آورد که «علاء‌الدين» پسر دوم «مولانا»‌ست او مي‌نويسد:

«چلبي علاء‌الدين که فرزند متوسط مولينا، خداوندگار بود و در حسن و لطافت و علم و فضل نازنين جهان، هرگاه که به دستبوس والد و والده مي‌آمد (منظور نامادريش کراخاتون بود) و از صحن صُفه عبور مي‌فرمود و به تابخانه (شبستان) مي‌رفت، مولانا شمس‌الدين را غيرت ولايت در جوش مي‌آمد.

تا چند نوبت بر سبيل شفقت و نصيحت بديشان فرمود: «اي نور ديده هرچند آراسته به آداب ظاهر و باطني اما بايد که بعد از اين در اين خانه تردد به حساب فرمايي.»

اين تذکار خود، انگيزه‌ي بهانه‌جويي تازه در باره‌ي «شمس» مي‌شود. دوستان علاء‌الدين و مخالفان «شمس» گفتند:
«عجب کاري است. آفاقي (غريبه‌) آمده‌است و در خانه‌ي خداوندگار درآمده و نور ديده‌ي صاحب‌خانه را در خانه نمي‌گذارد.»

«سپهسالار» همين مخالفت‌هاي مکرر را مشوق غيبت «شمس» از «قونيه» معرفي مي‌کند. بنا به اين قول، قضيه‌ي «علاء‌الدين» با «شمس» دستاويزي شده‌است براي فشار مخالفان بر او.

«کيميا خاتون» نادختري «مولانا» بود که پدرش مرده و مادرش «کراخاتون» همسر دوم «خداوندگار» شده بود و او در خانه‌ي آنان زندگي مي‌کرد. هنگام ازدواج شايد بيست و چند ساله بوده، در حالي که «شمس» از شصت گذشته بوده. آيا دختر با رضايت به اين وصلت تن داده يا هيبت «مولانا» او را به قبول واداشته؟ نمي‌دانيم. ولي احتمال هست که جز «شمس» و «مولانا»، کس ديگري رغبت چنداني به اين ازدواج نداشته و سرانجام هم به فرجام اسفبار پيوست.

«شمس» علاوه بر پيشرفت سن، مردي بدخلق و حسود بوده. خود مي‌نويسد: «با او حکم کردم که روي تو هيچ‌کس نخواهم بيند، الاّ مولانا» (مقالات، اضافات، ص241)

 ***

ظاهراً پس از چندي ميان زن و شوهر اختلافي بروز مي‌کند. مي‌نويسد: « در آن احوال کيميا ديدي چه تأني (صبر) کردم... گمان بود که من او را دوست مي‌دارم و نبود الاّ خداي (يعني که جز خدا کسي را دوست ندارم)». او خود را محق و همسرش را گناهکار مي‌داند. «همه را حلال کردم و او را حلال کردم» (همان، ص224).

عبارت‌هاي «شمس» درست روشن نيست، بريده بريده است. اندکي بعد مي‌گويد: «خبر کرد که بياييد شوي مرا ببينيد. يکي از اين‌سو سر مي‌کند، يکي از آن سو و او را خوش مي‌آيد و آن همه تأني که در باب «کيميا» کردم در مقابل تأني من اندک بود» (همان ص225)
از عبارت «بياييد شوي مرا ببينيد» گويا منظور آن بوده که همسايگان را به کمک طلبيده.

***

ماجراي نهائي از اين‌جا شروع مي‌شود که روزي «کيميا» بي‌اجازه‌ي شوهر، به همراه چند زن خانواده براي تفريح به باغ مي‌رود. «شمس» برمي‌آشوبد و اين عمل بسيار ساده، جريان‌هاي شومي به دنبال مي‌آورد.

«افلاکي» مي‌نويسد:
«کيميا خاتون، زني بود جميله و عفيفه، مگر روزي بي‌اجازت او، زنان او را، مصحوب جدّه‌ي سلطان ولد، به رسم تفرج به باغش بردند، از ناگاه مولانا شمس‌الدين به خانه آمده مذکوره را طلب داشت، گفتند که جدّه‌ي سلطان ولد با خواتين او را به تفرّج بردند. عظيم توليد و به غايت رنجش نمود» (ص641)

چون «کيميا» به خانه باز‌مي‌گردد «درد گردن» مي‌گيرد و بعد از سه روز مي‌ميرد» هفت روز بعد «شمس» ناپديد مي‌شود.

«شمس» که به‌زعم خود آن همه در عروج سير مي‌کرده، نه مي‌توانسته‌است از ميل جسماني پرهيز داشته باشد و نه از حسد‌هاي عاميانه. طبع سرکش او اندک مخالفتي را برنمي‌تافنه. بهانه‌ي مشاجره آن بوده که همسر او بي‌اجازه‌ي او به باغ رفته. آيا حساسيتي نسبت به زنان خانواده‌ي «مولانا» داشته که نمي‌خواسته «کيميا» با آنان جليس شود؟

آنان به احتمالي با اين وصلت نظر مساعدي نداشتند. به هر حال گرهي در کار اين ازدواج بوده. تفاوت سن داماد و عروس، خشونت طبع و غليان «شمس» و نازک‌طبعي دختر جوان در برابر هم قرار مي‌گرفتند. رشته‌ي اتصال «مولانا» بوده که همه‌ي يخ‌ها را در آفتاب وجود خود آب مي‌کرده ولي پاره‌‌ي ابري هم مي‌توانسته اين آفتاب را بپوشاند و جريان باغ پيش آمده. باغ، بهانه‌اي بيش نبوده.

آيا واکنش تند «شمس» تأثيري در تسريع مرگ زود‌رس دختر داشته؟ روشن نيست؛ ولي ظاهراً از آن بهانه‌اي ساخته شده و پاي «علاء‌الدين» به ميان آمده. از کلمات «شمس» که پيش از آن نقل کرديم، برمي‌آيد که ميان زن و شوهر، نقاري بوده. «شمس» طبيعي نبود که بتواند پايبند خانواده بماند و دختر جوان هم حق داشت که انتظارهاي طبيعي خود را داشته باشد. چگونگي احساس «علاء‌الدين» که اين زمان بيست و چند ساله است، نسبت به «کيميا» باز دست‌خوش ابهام است.» مي‌توانست احساسي لطيف باشد که ورود «شمس» به صحنه، آن را سرخورده کرد. نيز مي‌توانست دستاويزي قرار گيرد براي تشديد مخالفت با پيرمرد تبريزي و يا اندکي از هردو.

 محمدعلي اسلامي ندوشن، «باغ سبز عشق»، (ص 71 تا 74)