|
اشعاري از اين قبيل كه چندين برابرش در كليات شمس وجود دارد، ناظر به شمس حقوقي است كه مراد از آن شخص شمس است نه شخصيت او. اين شخص همان شمستبريزي محمدبن ملكداد است كه در زمان و مكاني خاص به دنيا آمده و در زمان و مكاني خاص از دنيا رفته است. چنين شخصي در يك زمان و مكان خاصي به مولوي برخورد و در او تأثير عميق عرفاني نهاد و وي را شيفته كمالات خود ساخت و چندي با هم زندگي كردند و بعد از مدتي به عللي بينشان جدايي افتاد كه براي مولوي تحمل بار اين جدايي بسيار سخت بود و صدها بار از اين فراق ناله و فغان سرداد. اين شمس طلوع و غروبي معين و خاص داشت؛ طلوعش موجب خوشحالي و غروبش دردناك و موجب ناراحتي بود. اين شمس كه از او به شمس حقوقي تعبير ميكنيم، داراي حدود و حقوق معيني است. مدح و ستايش از وي نيز محدود به حقوق و حدود وي است. اگر كسي در تعريف و تمجيد اين شمس پا را از گليم خود بيرون نهد، به دام مبالغه و غلو خواهد افتاد؛ اما در شمس حقيقي مبالغه و غلو امكان ندارد؛ زيرا هرچه بگويد، كم گفته و مقام شمس بالاتر از قال و مقال خواهد بود. شمسي كه در زمان و مكان نميگنجد و غروب ندارد و وصفي از اوصاف الهي است، حقيقتاً قابل توصيف نيست و هركسي هرچه بگويد، به اندازه فهم خود گفته است. در اين مرحله بايد گفت: يك دهان خواهم به پهناي فلك تا بگويم شرح آن رشك ملك ور بيابم يك چنين يا صدچنين تنگ آيد در بيان آن امين اگر در بعضي از ابيات شمس را در رديف پيامبران و بعضاً بالاتر از بعضي از انبيا معرفي ميكند، مقصود شمسالدين محمد ملك داد تبريزي نيست، بلكه شمسالحق و شمسالدين است كه وصفي از اوصاف الهي و جلوهاي از جلوات رحماني است. شمسدين بر يوسفان و نازنينان نازنين برسر جمله شهان و سرفرازان نازنين بر سران و سروران صد سر زياده جاه او در ميان واصلان لطف رحمان نازنين او به اوصاف الهي گشت موصوف كمال بر سرير و بر سران تخت سلطان نازنين پيش او بنهاد مفتاح خزاين هاي خاص كرده از عشق و محبتهاش يزدان نازنين در ميان صدهزاران ماه، او تابان چو خور وصف او اندر ميان وصف شاهان نازنين(غ1964) يكي از دلايل ديگر بر درستي تقسيم شخصيت شمس به حقوقي و حقيقي اين است كه مولوي مقام واقعي شمس را كه مربوط به شخصيت حقيقي اوست، محسود دو جهان ميداند. در حالي كه شخصيت حقوقي و محصولي از محصولات دو جهان است و جزئي از اجزاي آن. جزء هرگز محسود كل خويش نميشود؛ زيرا هرچه جزء دارد، از كل خويش است؛ بنابراين شخصيت شمس حقيقي يا حقيقت شمس خارج از دو جهان بلكه از عالم جان جان است كه هر دو جهان يك فروغ رخ آن ساقي است كه در جام افتاد. اي تبريز ،بازگو بهر خدا به شمس دين كاين دو جهان حسد برد برشرف جهان تو(غ2152) شمس و مولوي مولوي با آنكه در بسياري از موارد خود را وامدار شمس تبريزي ميداند و وي را آن گونه ميستايد كه عدهاي از ستايش او به خيالات باطل افتاده و براي شمس مقام تجرد يا مقام فوق بشري و بعضاً مقام خيالي و وهمي قائل شدهاند، اما در بخشهاي گذشته معلوم شد كه شمس در نظر مولوي دو هويت جدا از هم دارد كه ذكر كرديم و همه تعريفها و تمجيدها و غلوها به مقام حقيقي او مربوط است نه حقوقي. درستي اين مطلب آنگاه بيشتر آشكار ميشود كه مولوي به معرفي خود ميپردازد.مولوي در بعضي از اشعار وقتي از حالات و مقامات خود سخن ميگويد، همان عظمت و ستايش و تقديس را كه به شمس داشته، در حق خود نيز بيان ميكند. حتي گاهي خود را بالاتر از او معرفي ميكند. اين گونه اشعار به اين نكته اشعار دارند كه خود جلالالدين نيز همانند شمسالدين داراي دو هويت و شخصيت متفاوت است. او در هويت حقوقي، مريد و شاگرد و مطيع محض شمسالدين است؛ ولي در هويت حقيقي كه همان هويت عرفاني و نوراني و ولايي باشد، همانند شمس الدين و بالاتر از او ميباشد. ابيات زير گواه خوبي برصدق اين مدعاست: ما زنده به نور كبرياييم بيـگانه و سخـت آشناييـم نفس است چو گرگ، ليك در سر بـر يـوسف مصـر بـرفـزاييـم مه توبه كند ز خويشبيني گر ما رخ خود به مه نماييم در سوزد پرّ و بال خورشيد چون ما پر و بال برگشاييم اين هيكل آدم است روپوش ما قبلة جمله سجدههاييم آن دم بنگر، مبين تـو آدم تا جانت به لطف دررباييم ابليس نظر جداجدا داشت پنداشت كه ما ز حق جداييم شمس تبريز خود بهانهست ماييم به حسن لطف، ماييم با خلق بگو براي روپوش كو شاه كريم و ما گداييم ما را چه ز شاهي و گدايي؟ شاديم كه شاه را سزاييم محويم به حسن شمستبريز در محو نه او بود، نه ماييم (غ1576) افلاكي نيز در مناقب العارفين حكايتي را از مولوي بيان كرده است كه گواه صادق ديگري براين مدعاست. او مينويسد: «ملك المدرسين مولانا شمسالدين ملطي رحمة الله عليه كه از تبار ياران محرم بود و در انواع حكم مشاراليه و متفق عليه؛ روايت كرد كه: روزي مصحوب حضرت مولانا در باغ جنيد الزمان معروف الوقت، چلبي حسامالدين بوديم و حضرت مولانا هردو پاي مبارك خود را در آب جوي كرده، معارف ميفرمود. همچنان در اثناي كلام به اثناي صفات سلطان الفقراء مولانا شمسالدين تبريزي مشغول گشته، مدحهاي بينهايت فرمود و خدمت مقبول الاقطاب بدرالدين ولد مدرس رحمهالله كه از اكابر كمل اصحاب بود، در آن حالت آهي بكرد و گفت: «زهي حيف، زهي دريغ!» مولانا فرمود: «چرا حيف و چه حيف و اين حيف بر كجاست و موجب حيف چيست و حيف در ميان ما چه كار دارد؟!» بدرالدين شرمسار گشته، سر نهاد و گفت: «حيفم برآن بود كه خدمت حضرت مولانا شمسالدين تبريزي را در نيافتيم و از حضور پرنور او مستفيد و بهرهمند نگشتيم و همه تأسف و تلهف بنده بدان سبب بود.» همانا كه حضرت مولانا ساعتي عظيم خاموش گشته، هيچ نگفت. بعد از آن فرمود: «اگر به خدمت مولانا شمسالدين تبريزي عظم الله ذكره نرسيدي، به روان مقدس پدرم، به كسي رسيدي كه در هرتار موي او صدهزار شمس تبريزي آونگان است و در ادراك سرّسّر او حيران!»4 عاشقي و بيوفايي كار ماست كار، كار ماست، چون او يار ماست قصد جان جملة خويشان كنيم هرچه خويش ما كنون اغيار ماست عقل اگر سلطان اين اقليم شد همچو دزد آويخته بر دار ماست خويش و بيخويشي به يك جا كي بود؟ هر گُلي كز ما برويد، خار ماست خودپرستي نامبارك حالتي است كاندرو ايمان ما انكار ماست آنك افلاطون و جالينوس توست از مني پُر علت و بيمار ماست نوبهاري كو نويِ خود بديد جان گلزار است، اما زار ماست طالبا، بشنو كه بانگ آتش است تا نپنداري كه اين گفتار ماست نور و نار توست ذوق و رنج تو رو بدانجايي كه نور و نار ماست مدرسهي عشق و مدرس ذوالجلال ما چو طالب علم و اين تكرار ماست شمس تبريزي كه شاه دلبري است با همه شاهنشهي، جاندار ماست!(غ429) ميبينيم كه وقتي سخن از شمس حقوقي به ميان ميآيد، مولوي خود را هزاران بار بالاتر از او ميداند، ولي هرگاه سخن از شمس حقيقي مطرح است، جلالالدين بيقرار و پرشرار شعاع شمسالحق ميشود و آنچنان وي را ميستايد كه از عهده هيچكس برنميآيد. وقتي شعاع شمس حقيقي بر وجود مولوي تابيد، درخت سرسبز ابديت را در مزرعه دلش كاشت و سر مولوي را بر آستان خود ساييد. شعاع شمس حقيقي افقي بر روي سالك راه حقيقت باز كرد كــه پــاياني نداشت. آن نور، سالك را از غير خدا دور ساخت و بعد از آن به غير حق نپرداخت. شهوت را در وجودش به رحمت تبديل كرد و رنج را به راحت. ظلمت را به نور ضيافت داد و شقاوت را به سعادت مبدل ساخت. اگر نه عشق شمسالدين بُدي در روز و شب ما را فراغتها كجا بودي ز دام و از سبب ما را؟ بت شهوت برآوردي دمار از ما ز تاب خود اگر از تابش عشقش نبودي تاب و تب ما را نوازشهاي عشق او، لطافتهاي مهر او رهانيد و فراغت داد از رنج و نصب ما را زهي اين كيمياي حق كه هست از مهر جان او كه عين ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را عنايتهاي رباني ز بهر خدمت آن شه برويانيد و هستي داد از عين ادب ما را بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان شقايقها و ريحانها و گلهاي عجب ما را زهي دولت زهي رفعت! زهي بخت و زهي اختر! كه مطلوب همه جانها كند از جان طلب ما را گزيد او لب گه مستي، كه رو پيدا مكن مستي چو جام جان لبالب شد از آن ميهاي لب ما را عجب بختي كه رو بنمود ناگاهان هزاران شكر ز معشوق لطيف اوصاف خوب بوالعجب ما را(غ 71) عظمت شمس حقيقي بسيار است؛ ولي آن عظمت در وجود مولانا متبلور شده است؛ زيرا هزاران نفر شمس را ديدند و سخنانش را شنيدند، ولي تعداد انگشتشماري از آنها به عظمت وي پي بردند. و از اين ميان تنها مولوي بود كه آيينة شمسنما گشت و از هر چه غير نور بود، برگشت. او در پرتو انوار شمس به شمس وجود خود واقف شد و آن را صدها بار درخشندهتر از شمس تبريزي يافت. او خود را در شمس ديد و شمس را در خود؛ از اين رو عشق او به شمس، عشق به خود است. به همين دليل هرگز چراغ عشق در وجودش نيفسرد و گوي سبقت از ديگران برد. اگر عاشق شمس ميشد، بعد از رفتن شمس، رفته رفته بايد عشق او نيز از بين ميرفت، درحالي كه روز بهروز بر عشق و عطش او ميافزود؛ زيرا شمسالحق تبريزي، شمسالحق رومي شده و از وجود محمد بلخي طلوع كرده بود. نگاه شمس، وجود مولانا را به جان تبديل كرد و روانش را به دنبال خويش روان ساخت و بغداد جهانش را همدان كرد. در كوي خرابات مرا عشق كشان كرد آن دلبر عيار مرا ديد، نشان كرد من در پي آن دلبر عيار برفتم او روي خود آن لحظه ز من باز نهان كرد من در عجب افتادم از آن قطب يگانه كز يك نظرش جمله وجودم همه جان كرد ناگاه يك آهو به دو صد رنگ عيان شد كز تابش حسنش مه و خورشيد فغان كرد آن آهوي خوش ناف به تبريز روان گشت بغداد جهان را به بصيرت همدان كرد سلطان «عرفناك» بدش محرم اسرار تا سرّ تجلي ازل جمله بيان كرد شمسالحق تبريز چو بگشاد پر عشق جبريل امين را ز پي خويش دوان كرد(غ 643) هنر شمس در اين بود كه توانست آيينة مولوينما شود. شمس حقيقي، مولوي حقوقي را كنار زد و مولوي حقيقي را ظاهر ساخت. مولوي حقوقي همان سجادهنشين باوقاري بود كه به زهد و فقاهت و خطابت معروف بود. پرتو انوار شمس تبريزي، جلالالدين را از زير دستار رومي و بلخي بودنش خارج كرد و انوار جمال و جلال الهي را در وجود خويش به وي نمود و او را عاشق جلال و جمال كرد. از اين رو نام شمس براي جلالالدين فتنهگر و آشوبانگيز است. سخت خوش است چشم تو، وان رخ گلفشان تو دوش چه خوردهاي دلا؟ راست بگو به جان تو فتنهگر است نام تو، پُر شكر است دام تو باطرب است جام تو، بانمك است نان تو مرده اگر ببيندت، فهم كند كه سرخوشي چند نهان كني كه مي، فاش كند نهان تو باز بديد چشم ما، آنچه نديد چشم كس باز رسيد پير ما، بيخود و سرگران تو مشرق و مغرب ار روم، ور سوي آسمان شوم نيست نشان زندگي، تا نرسد نشان تو زاهد كشوري بُدم، صاحب منبري بُدم كرد قضا دل مرا، عاشق و كف زنان تو از مي اين جهانيان، حق خدا نخوردهام سخت خراب ميشوم، خايفم از گمان تو صبر پريد از دلم، عقل گريخت از سرم تا به كجا كشد مرا هستي بيامان تو! شير سياه عشق تو ميكَنَد استخوان من ني تو ضمان من بُدي؟ پس چه شد اين ضمان تو؟ اي تبريز، بازگو بهرخدا به شمس دين كاين دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو (غ2152) ميبينيم كه مولوي شخصيت حقوقي خود را در مقابل شخصيت حقيقي شمس از دست ميدهد و شخصيت تازهاي به دست ميآورد كه همان شخصيت حقيقي اوست. زندگي ثانوي مولوي با شخصيت ثانوي او شروع ميشود كه با شمس عجين شده است. شرق و غرب، آسمان و زمين، مكان و لامكان، مولوي را از شمس جدا نميكند؛ زيرا جداپذيري مربوط به امور مادي و دنيوي است و در معاني تجزيه و تفرقه و تكثر وجود ندارد. در معاني قسمت و اعداد نيست در معاني تجزيه و افراد نيست(مثنوي، دفتر اول) بنابراين اگر جلالالدين سخني ميگويد، به نيابت از شمسالدين است و اگر شمسالدين ساكت است، به نيابت از جلالالدين است: بهر خدا بيا بگو، ور نه جهل مرا كه تا يك دو سخن به نايبي بردهم از زبان تو(غ2152) مستي بيامان مولوي از بادة جانفزاي شمس شكر ريز است كه از وي زنبور عسل ساخته است. شمس شكر ريز توئي، خطة تبريز توئي لخلخه آميز توئي، سرور و سالار مرا(غ374) اتحاد حقيقي در هويت حقيقي آنچه در موضوع رابطة شمس و مولوي بسيار نمايان است، رابطة هويت حقيقي آن دوست. هويت حقوقي آنها فاصله زيادي از همديگر دارد. هويت حقوقي شمس، تبريزي و هويت حقوقي مولوي، بلخي ميباشد؛ ولي برخلاف هويت حقوقي، آندو در هويت حقيقي بسيار به هم نزديكاند و در نهايت اتحاد ماهوي پيدا ميكنند. بدين جهت جلالالدين از شمسالدين سخن ميگويد و شمسالدين از جلالالدين. هويت حقيقي آندو همان هويت ديني عرفاني و نوراني است كه توانسته آن دو را به هم نزديك سازد و يكي كند. عبارت «الدين» كه در ادامه لفظ شمس و جلال ميآيد، يك حقيقت واحد است كه دو نفر را به هم ربط داده و از آن دو يك چيز ساخته است؛ بنابراين همة عشقبازيهاي مولوي با شمس، عشقبازي با خود است؛ از اينرو هرگز از او سير نميشود؛ زيرا هرگز از خودش سير نميگردد! سير نيام، سير ني از لب و دندان تو اي كه هزار آفرين بر لب و دندان تو هيچ كسي سير شد اي پسر از جان خويش؟ جان مني چون يكي است، جان من و جان تو تشنه و مستسقيام، مرگ و حياتم ز آب دور بگردان كه من بندة دوران تو پيشكشي ميكني پيش خودم كش تمام تا كه برآرد سرم، سر ز گريبان تو گر چه دو دستم بِخَست، دست من آن توست دست چه كار آيدم، بيدم و دستان تو؟ عشق تو گفت: اي كيا، در حرم ما بيا تا نكند هيچ دزد قصد حرمدان تو گفتم: اي ذوالقدم، حلقة اين در شدم تا كه نرنجد ز من خاطر دربان تو گفت كه: هم بر دري، واقف و هم در بري خارج و داخل توي، هر دو وطن آن تو(غ 2224) مولوي آنگاه كه به خود حقوقي خود و شمس توجه دارد، سخن از استادي و شاگردي و مريدي و مرادي و عاشقي و معشوقي دارد؛ ولي وقتي به خود حقيقي و هويت واقعي هر دو توجه ميكند، يك چيز ميبيند و يك چيز را ميستايد. وقتي جنبة جدايي حاكم است، سخن از در و درباني و داخل و خارج و من و تو به ميان ميآيد؛ ولي وقتي به شخصيت حقيقي نظر دارد، داخل و خارج و در و دربان يكي ميشود. در اينجاست كه وقتي سر به سوي يارسودائي ميبرد، سر از گريبان او درميآورد. وقتي دست به سوي او دراز ميكند، دست اين، دستِ او ميشود. در اين مرحله هر چه از شمس بگويد، از خويش گفته است و هر چه از او بجويد، از خويش جسته است. هر چه به او عشق بورزد، به خود عشق ورزيده است. هيچ كسي سير شد اي پسر از جان خويش؟ جان مني چون يكي است، جان من و جان تو در مرحله اتحاد هويت حقيقي عاشق و معشوق، هر چه از او بگويد از خود گفته و هر چه از خود بگويد از او گفته است. در اين مرحله، عاشق و معشوق از همديگر ارتزاق ميكنند. اگر مولوي از شمسالدين ارتزاق معنوي دارد، شمس نيز از جلالالدين ارتزاق ميكند. اگر مولوي شكار شمس شده، شمس نيز شكار او شده است. بار اين را آن ميبرد و بار آن را اين. رفته ره درشت من، بار گران به پشت من دلبر بردبار من، آمده برد، بار من آهوي شيرگير من، سير خورد ز شير من آنكه منم شكار او، گشته بود شكار من(غ18374) در اينجا صياد، صيد است و صيد، صياد. به همين جهت در ظاهر مولوي صيد شمس شده است؛ ولي در باطن شمس صيد او بوده است، به گونهاي كه مدتها به دنبال او ميگشته و چندين بار به صورت ناشناس به ديدار او نائل شده و در نهايت به دام هم درآمدند. شمس خود ميگويد: «كسي ميخواستم از جنس خود كه او را قبله سازم و روي بدو آرم كه از خود ملول شده بودم... ايشان بزرگان بودهاند،شيخان بودهاند، من ايشان را چه كنم؟ من تو را خواهم كه چنيني. نيازمندي خواهم، گرسنهاي خواهم، تشنهاي خواهم. آبِ زلال تشنه جويد... آبي بودم، بر خود جوشيدم و ميپيچيدم و بوي ميگرفتم، تا وجود مولانا بر من زد.»5جاي ديگر ميگويد: «چه شادم به دوستي تو ـ كه مرا چنين دوستي داد؟ خدا اين دل مرا به تو دهد... تو آني كه نياز مينمائي. تو آن نبودي كه بينيازي و بيگانگي مينمود، آن دشمن تو بود. از بهر آن ميرنجانيدمش كه تو نبودي. آخر من تو را چگونه رنجانم كه اگر برپاي تو بوسه دهم، ترسم كه مُژة من درخَلَد پاي تو را، خسته كند!»6ميبينيم كه تعريف و تمجيد شمسالدين از جلالالدين كمتر از تعريف و تمجيد مولوي از شمس نيست؛ زيرا تعريف و تمجيد اينان از يكديگر در حقيقت تعريف و تمجيد از خودِ حقيقت است كه اين دو آيينهاي از آيينه هاي حقيقتنما ميباشند. چه از خود تعريف كنند يا از يكديگر، تعريف از حقيقتي است كه در آيينة آنها تجلي كرده است؛ زيرا در مرحلة نماد هويت حقيقتي اين، آن است و آن اين. تا تو حريف من شدي، اي مه دلستان من همچو چراغ ميجهد نوردل از دهان من ذره به ذره چون گهر، از تف آفتاب تو دل شده است سربهسر، آب و گل گران من پيشتر آ، دمي بنه آن بر و سينه بر برم گرچه كه در يگانگي جان تو است جان من(غ 1830) در هويت حقوقي، يكي تبريزي است و ديگري رومي و بلخي، يكي شمسالدين است و ديگري جلال اين؛ اما در هويت حقيقي هر دو، «الدين» هستند. در هويت حقوقي، يكي آن است و ديگري اين؛ ولي در هويت حقيقي، آن اين و اين آن است. كفر من است و دين من، ديدة نور بين من آن من است و اين من، نيست از او گذار من گاه شكار خوانمش، گاه بهار خوانمش گاه مياش لقب نهم، گاه لقب خمار من عشق تو است هر زمان، در خمشي و در بيان پيش خيال چشم من، روزي و روزگار من(غ 1837) بدين جهت هر دو طالب بودند و هردو مطلوب؛ هر دو استاد بودند و هر دو شاگرد؛ هر دو صيدند و هر دو صياد. از اينرو درحالات شمس تبريزي آوردهاند كه او خود از خدا خواسته بود تا انسان وارستهاي را بدو بنماياند و او را براي مدتي قرينش سازد:«... در اين طلب سالها بيسرو پا گشته، گرد عالم ميگشت و سياحات ميكرد. مگر شبي سخت بيزار شده، شورهاي عظيم فرمود و از استغراق تجليّات قدسي مست گشته، در مناجات ميگفت: خداوندا، ميخواهم كه از محبوبان مستور خود يكي را به بنمايي. خطاب عزّت دررسيد كه: آنچنان شاهد مستور، در وجود پُرجود مغفور كه استدعا ميكني، همانا كه فرزند دلبند سلطان العلما بهاء ولد بلخي است. گفت: خدايا، ديدار مبارك او را به من بنماي. جواب آمد كه: به جانب مِلك روم روانه شو.»7 افلاكي در جاي ديگر درخصوص ارادت شمس به مولوي مينويسد: «حضرت مولانا به خدمت شمسالدين اشارت كرد كه نماز بگذاريم، امامتي كن. شمسالدين فرمود: با وجود شما، كسي را امامتي نرسد. مولانا امامي كرد.»8آنگاه كه جلالالدين رومي در مرتبه مقام حقوقي و شخصي به دنبال شمسالدين تبريزي است، در فراق او آه و ناله و افغان سر ميدهد و ميگويد: يارب، من بدانمي چيست مراد يار من بسته ره گريز من، برده دل و قرار من يارب، من بدانمي تا به كجام ميكشد بهر چه كار ميكشد هر طرفي مهار من يارب، من بدانمي سنگدلي چرا كند آن شه مهربان من، دلبر بردبار من يارب، من بدانمي هيچ به يار ميرسد دود من و نفير من، يارب و زينهار من؟ صبر نماند و خواب من، اشك نماند و آب من يارب، تا كه ميكند غارت هر چهار من؟ خانة آب و گل كجا، خانه جان و دل كجا؟ يارب، آرزوم شد شهر من و ديار من يا رب، اگر رسيدمي شهر خود و بديدمي رحمت شهريار من، وان همه شهر، يار من (غ 1837) اما وقتي در مقام اتحاد سخن به ميان آيد، ميگويد: دشمن جاه تو نيام، گرچه كه بس مقصرم هيچ كسي بود شها، دشمن جان خويشتن؟! بندهام آن جمال را، تا چه كنم كمال را بس بودم كمال تو، آن توست آن من جانب خويش نگذرم، در رخ خويش ننگرم زانكه به عيب ننگرد، ديدة غيبدان من من چو كه بينشان شدم، چون قمر جهان شدم ديده بود مگر كسي در رخ تو نشان من(غ 1841) هرچه آن سرخوش كند، بويي بود از ياد من هرچه دل واله كند، آن پرتو دلدار من خاك را و خاكيان را، اين همه جوشش زچيست؟ ريخت بر روي زمين يك جرعه از خمّار من در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمين چون بهار من بيايد، بردمد اسرار من چون به گلزار زمين، خار زمين پوشيده شد خار خار من نماند، چون دمد گلزار من چيست اين باد خزاني؟ آن دَم انكار تو چيست آن باد بهاري؟ آن دم اقرار من(غ 1945) مولوي در مقام اتحاد به شيوهاي سخن ميگويد و در مقام افتراق به شيوهاي ديگر. در مقام اتحاد آنچه خود دارد، به شمس نسبت داده و آنچه شمس دارد، از آنِ خود ميداند؛ ولي هرجا سخن از شخصيت حقوقي به ميان ميآيد، خود را نه تنها به شمس ربط نميدهد، بلكه به هيچكس مرتبط نميداند و تنها جلالالدين محمد بلخي رومي را مورد خطاب خود قرار ميدهد. مانند اشعار زير كه ميگويد: از بديها آنچه گويم، هست قصدم خويشتن زانكه زهري من نديدم در جهان چون خويشتن گر اشارت با كسي ديدي، ندارم قصد او ني به حق ذوالجلال و ذوالكمال و ذوالمنن تا ز خود فارغ نيايم، با دگر كس چون رسم؟ ور بگويم فارغم از خود، بود سودا و ظن ور بگفتم نكتهاي، هستش بسي تأويلها گر غرض نقصان كس دارم، نه مَردم من نه زن از تو دارم التماسي، اي حريف رازدار حسنظن در هوا و مهر من با خويشتن دشمن جانم منم، افغان من هم از خود است كز خودي خود من بخواهم همچو هيزم سوختن چون كه ياري را هزاران بار با نام و نشان مدحهاي بينفاقش كرده باشم در علن فخر كرده من بر او صدبار پيدا و نهان بوده ما را از عزيزي با دو ديده مقترن گر يكي عيبي بگويم، قصد من عيب من است زانكه ما هم را بپوشد ابر من اندر بدن رو بدان يك وصف كردم كز ملامت مر ورا بهر حق دوستي حملش مكن بر مكر و فن من خودي خويش را گويم كه در پنداشتي رو اگر نور خدايي نيست شو، شو ممتحن اي خود من، گر همه سرّ خدايي، محو شو كان همه خود ديدهاي، پس ديدة خودبين بكن چون خداوند شمس دين را ميستايم، تو بدان كاين همه اوصاف خوبي را ستودم در قرن (غ 1969) در اين ابيات وقتي از خود حقوقي سخن ميگويد، به شيوههاي مختلف خود را مذمت كرده و به معايب خويش توجه نموده و بعد از شناسايي آنها، به رفعشان ميپردازد؛ زيرا انسان خطرناكترين دشمن خود و در عين حال بهترين دوست خود ميباشد. جنبههاي زشت و شيطاني آدمي مرموزترين دشمنان اويند؛ همچنان كه جنبههاي رحماني و نوراني او آشكارترين دوستان وياند. از اين رو ميگويد: «زانكه زهري من نديدم در جهان چون خويشتن» اين عبارت ترجمه كلام اميرالمؤمنين(ع) است كه فرمود: «اعداء عدوك نفسك التي بين جنبيك: سختترين دشمن تو همان نفس توست كه در خودت قرار دارد.»9 مولوي ميگويد هر عيبي كه بگويم، قصدم از آن، عيب خودم است. من معيوب بودن خود را لمس كردهام و از آن بيزار شدهام. دشمني من با عيبها براي اين است كه عيبها مانند ابر روي ماه را ميپوشانند و موجب مخفي شدن صفات ماهانه ميشود. خودبيني نفساني حكم ابر را دارد كه ماه را ميپوشاند. انسان الهي كه ديدهاش به انوار ملكوتي روشن شده است، اين ديدة خودبين را ميكنَدَ و ديدة خدابين را روشن ميكند. به عبارت ديگر از خود حقوقي جدا ميشود و به خود حقيقي ميرسد. شمس حقيقتي كه مورد ستايش و شيفتگي مولوي قرار گرفته، شخصيت از زير ابر خارج شده است. او ابر عيوب را كنار زده و ماه ايمان را در دل خود طالع ساخته است؛ از اين رو ستايش از شمس حقيقتي، ستايش از شخص نيست، ستايش از شخصيت و نورانيت است: چون خداوند شمس دين را ميستايم تو بدان اين همه اوصاف خوبي را ستودم در قرن ستايش از شمس، ستايش از خوبيهاست و نكوهش شمس نيز نكوهش خوبيهاست! معنويت شمس و شمس معنوي يكي از مسائل بسيار مهم در شناخت مقام شمس و كشف ارتباط موجود بين شمس و مولوي، مسأله معنويت و عرفان معنوي شمس است. تا معناشناسي عرفاني روشن نشود، نميتوان تعريف و تمجيدهاي عجيب و غريب مولوي از شمس را توجيه كرد. عدهاي به خاطر عدم دقت در اين خصوص در وجود خارجي شمس ترديد كردهاند. بعضيها او را يك وجود خيالي تصور كردهاند و بعضيها يك شخصيت نمادين (سمبليك) دانستهاند و مصاديق فراواني برايش قائل شدهاند. مولوي در كليات شمس، گاهي او را چنان توصيف ميكند كه انسان ناآشنا به مباني عرفاني گمان ميكند او براي شمس مقام الوهيت قائل است! ز شمسالدين ببين وصف خدايي كه ميجوشد به درياي بقايي در آن دريا ز بس لطف و عجايب ضياها كم كند در وي ضيايي (غ 3180) چو اسم شمس دين اسما تو ديدي خلاصه اوست در اشيا تو ديدي چه دارد عقلها پيشش ز دانش؟ برابر با سري كش پا تو ديدي منورتر به هر دو كون اي دل زحلقه خاص او هيجا تو ديدي در آن گوهر نبودست هيچ نقصان اگر هست خيال آنها تو ديدي به پيش خدمتش اندر سجودند از آن سوي حجاب لا تو ديدي شهي كش جن و انس اندر سجودند همه رويش در آن رعنا تو ديدي ز فرمان كردنش سوي سماوات نهاده نردبان بالا تو ديدي خداوند شمس دين را در دو عالم به ملك و بخت او همتا تو ديدي؟ (غ 2714) عشق شمسالدين است يا نور كف موسيست آن؟ اين خيال شمس دين يا خود دو صد عيسيست آن؟ هر كه او اندر ركاب شاه شمسالدين دويد فارغ از دنيا و عقبي آخر و اوليست آن جسم او چون ديد جانم زود ايمان تازه كرد گفتمش چه گفت بنگر معجزه كُبري ست آن (غ 1975) نپردازي به من اي شمس تبريز كه در عشقت همي سوزند حوران (غ 1894) شمس تبريزي دو عالم بود بيرويت عقيم هريكي ذره كنون از آفتابت توأمان (غ1940) مرتضاي عشق شمس الدين تبريزي ببين چون حسينم خون خود در زهر كش همچون حسن (غ1943) اين چنين فرّ و جمال و لطف و خوبي و نمك فخر جانها شمس حق و دين تبريزي ست آن برنتابد جان آدم شرح اوصافش صريح آنچه ميتابد ز اوصافش دلا مكنيست آن زانكه اوصاف بقا اندر فنا كي رو دهد؟ مر مزيجي را كه آن از عالَم فاني ست آن آن جمالي كو كه حقّش نقش كرد از دست خويش يا يكي نقشي كه آنِ آذر و ما نيست آن (غ1965) توجه به اين اشعار و نظائر آن كه در كليات شمس بسيار به چشم ميخورد، انسان معمولي را دچار سردرگمي ميكند و نسبت به مولوي بدبين ميسازد؛ زيرا ميبيند كه مولوي، شمس را گاهي تا مرز خدايي و گاهي تا مرز انسان كامل پيشبرده است. گاهي او را موجود ازلي و ابدي معرفي كرده و گاهي زمين و آسماني، گاهي فرمانرواي ملائك، گاهي مسجود جن و انس و...! اگر انسان به اين امور نظر استقلالي داشته باشد، تنها نتيجة حاصله اين خواهد بود كه مولوي در مدح شمس خيال خويش به سرودن اين اشعار اقدام كرده است؛ يا اينكه در مورد شمس تبريزي به دام غلّو گرفتار آمده است. در صورتي كه هيچكدام از اينها درس نيست، بلكه او شمس را از جهت معنويت عرفاني او ستوده است. آدمي وقتي رابطه خلق و خالق را در نظر دارد، متوجه ميشود كه هيچ مخلوقي از خود چيزي ندارد. همه هرچه دارند، از خالق خويش دارند؛ از اين رو مدح هر مخلوقي در هر درجه و مرتبهاي، مدح خالق است. به همين دليل در تفسير آية شريفة «الحمدلله رب العالمين» گفتهاند منظور اين است كه؛ هر حمدي در عالم در هر خصوصي صادر شود، متعلق به خداي سبحان بوده و انسان هميشه مادح خداست نه چيز ديگر. براين اساس غلّو در تعريف عملاً امكان ندارد؛ چون انسان در همة امور مداح خداست و خدا فوق مدح مداحان ميباشد. حقيقت انساني كه در معنويت او ميباشد، همان حقيقت خليفةاللهي اوست كه او را اشرف مخلوقات قرار داده و مسجود ملائك كرده است. اين حقيقت در هر انسان وارستهاي به ميزان تكامل او متبلور و متجلي است؛ بنابر اين كسي كه به اين حقيقت توجه نمايد؛ زبان مدح و ستايش او باز ميشود و به ميزان توانمندي خود به مدح او خواهد پرداخت. مدح چنين موجودي با توجه به اين جهت از حقيقت وجود مدح منبع وجود و حقيقه الحقايق است كه خداوند سبحان ميباشد. به همين دليل مولوي گاهي افراد پايينتر از خود و شاگرد خويش را چنان مدح ميكند كه گويي يكي از اوليا را مدح ميكند. در بعضي از قصهها نيز چنين است. آنجا كه به مدح اياز ميپردازد، او را مجموع همه خوبيها دانسته است و ميگويد: هفت دريا اندر او يك قطرهاي جمله هستيها ز موجش چكهاي جمله پاكيها از آن دريا برند قطرههايش يك به يك ميناگرند يك دهان خواهم به پهناي فلك تا بگويم وصف آن رشك ملك ور دهان يابم چنين و صد چنين ننگ آيد در فغان اين چنين10 اين تعريفها و تمجيدها، بيان عظيمت معنويت موجود در وجود ممدوح است. چون همة معنويتها از عالم معنا ميرسد، تعريف از انسان معنوي، تعريف از عالم معنا و خالق معاني است كه خداوند سبحان ميباشد. چون در دايره معنا تجزيه و تقسيم راه ندارد، يك ذره از معنا همانند كل معناست؛ همانگونه كه نور يك شمع همان نور خورشيد است. تعريف از نور شمع، تعريف از نور خورشيد است و تعريف از نور خورشيد، تعريف از «نور السموات والارض» است كه خداوند سبحان ميباشد. به همين جهت از ديدگاه قرآن كريم تكذيب هريك از پيغمبران مساوي با تكذيب همه آنهاست و قبول كردن يكي از آنها لازمهاش قبول كردن همه آنهاست؛ زيرا همه اينان چراغهايي هستند كه نور واحد دارند و آن همان نوري است كه از خداوند سبحان كه «النور» است، دريافت كردهاند. ده چراغ ار حاضر آري در مكان هر يكي باشد به صورت غير آن فرق نتوان كرد نور هر يكي چون به نورش روي آري بيشكي اطلب المعني من الفرقان و قل لا نفرق بين آحاد الرسل گر تو صد سيب و صد آبي بشمري صد نماند، يك شود چون بفشري در معاني قسمت و اعداد نيست در معاني تجزيه و افراد نيست اتحاد يار با ياران خوش است پاي معني گير، صورت سركش است11 از نظر مولوي مدح شمس، مدح شمسآفرين است؛ زيرا شمس، شمسيت خود را از شمس الشموس و نور الانوار كه حضرت باري تعالي است، دارد. اين تعريفها خودسرانه و دلخواه نيست، بلكه انسان سالم وقتي با زيبايي و معنويت هستي روبرو ميشود، خود به خود زبان ستايش و مدح و ثنايش گشوده ميشود. هركسي به هر مقدار معنويت را مييابد، به همان مقدار به بيانش ميپردازد. گاه اين معنويت را در خود مييابد و گاه در غير خود. از اين رو مولوي در مدح شاگرد خود حسامالدين ميگويد: گر نبودي خلق محجوب و كثيف ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف، در مديحت داد معني دادمي غير اين منطق، لبي بگشادمي ليك لقمهي باز، آن صعوه نيست چاره اكنون آب و روغن كردنيست شر تو غيب است بر اهل جهان همچو راز عشق دارم در نهان مدح تو حيف است با زندانيان گويم اندر مجمع روحانيان مدح تعريف است و تخريق حجاب فارغ است از مدح و تعريف، آفتاب مادح خورشيد، مداح خود است كه: دو چشمم روشن و نامُرمَد است ذَمّ خورشيد جهان ذم خود است كه دو چشمم كور و تاريك و بد است! قدر تو بگذشت از درك عقول عقل در شرح شما شد بلفضول گرچه عاجز آمد اين عقل از بيان عاجزانه جنبشي بايد در آن آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد من بگويم وصف تو تا ره برند پيش از آن كز فوت آن حسرت خورند نور حقي و به حق حذاب جان خلق در ظلمات وهمند و گمان12 از توجه به اين اشعار چند مطلب به دست ميآيد كه ما را در فهم فلسفه مدح شمس در اشعار مولوي آگاه ميكند: 1- بدفهميهاي مردم از بدي خودشان است. انسانهاي بد از بهترين امور بدترين برداشت را دارند. نمونهاش انبيا و اولياي الهي كه در نظر معاندين بدترين افراد محسوب ميشدند، در حالي كه در نظر مؤمنان بهترين و دوست داشتنيترين بندة خدا بودند. 2- مدح و تعريفهاي مولوي به تبع مجالس او متغير بودند. او ملاحظه افراد جامعه و حاضران در مجلس را ميكرد؛ از اين رو سخنش به دلخواه خود نبود، بلكه به ميزان ظرفيتها بود. 3- در خلوت خود به دلخواه خويش داد سخن ميداد؛ بدين جهت مدح او از افراد در مثنوي با مدح او در كليات شمس تفاوت زيادي دارد؛ زيرا كليات شمس زمزمههاي خلوت اوست، ولي مثنوي زمزمههاي درسي اوست. 4- مدح هر مداحي قبل از آنكه عظمت ممدوح را بيان كند، به معرفي مداح ميپردازد. كيفيت مدح مداح بيانگر مقدار فهم و توانايي بيان او ميباشد. آن كه خورشيد را مدح ميكند، در واقع خود را ميستايد، وگرنه خورشيد بينياز از ستايش هر ستايشگري است. 5- مولوي مداح نور حق است. هركس به هر مقدار آيينة وجودش خدايي بوده و انوار الهي را از خود به ديگران بتاباند، مورد مدح مولوي قرار ميگيرد. چون مدح خدا حدّ نهايي ندارد، از اين رو انسان الهي هر قدر مدح شود، بلامانع است. 6- با توجه به اين امور، مدح خود نيز مدح خداست؛ چون هر صفت ارزشمندي كه سزاوار مدح در وجود آدمي باشد، از خداست و مدح آن نيز به مدح خدا مبدل ميشود. 7- آدمي به هرچه رنگ خدايي بدهد، او ارزشمندترين چيز خواهد بود و هر مقدار مورد مدح قرار گيرد، بالاتر از مدح هر مداحي خواهد بود؛ از اينرو در حالات حضرت موسي(ع) آمده است كه خداوند سبحان به او فرمود: «موجودي پستتر از خود را به من معرفي كن. موسي پاي سگ مردهاي را گرفت تا آن را به عنوان پستتر از خود معرفي كند؛ ولي بلافاصله از نظر خود برگشت و گفت: خدايا، من پستتر از خود نميشناسم! خدا فرمود: اگر آن پاي سگ را ميآوري، از مقام خود ساقط ميشدي.»13 مرحوم امام خميني(ره) در تفسير اين واقعه ميفرمايد: چون همه چيز از آن جهت كه مظهر علم و قدرت الهياند و علم و قدرت او تجزيهپذير نيست، پس همه چيز در مرحلة احديت و فناء فيالله، مساوي همه چيزاند؛ يعني همه كمالات در اين مرحله از وجود در همه، موجودات هست. از اين رو در مقام مدح و ستايش ميشود يك جهت از جهات معنوي او را در راستاي معنويت كل و هستي مطلق چنان تعريف كرد كه گويي همة هستي را تعريف ميكني. اگر انسان به اين امور توجه داشته باشد، ديگر سخن از غلو و حلول و اتحاد و... به ميان نميآورد. بنابراين شمس معنوي غير از شمس تبريزي است. و تبريز معنوي غير از تبريز جغرافيايي است. شمس و تبريز معنوي همان معنويت موجود در شمس و تبريز است كه همة معنويتهاي عالم در تبريز است و همة معنويت تبريز در عالم است. پي نوشتها: 4- مناقب العارفين، ج اول، ص102 و 101 5 ـ مقالات شمس تبريزي، به نقل از كتاب باغ سبز، ص 78 و 77 6ـ خط سوم، ناصرالدين صاحبالزماني ص 70 و 72 7ـ متاقبالعارفين، افلاكي فصل 3، ص84 8 ـ همان، ص 91 9ـ غررالحكم، آمُدي، ج1، ص 399 10. مثنوي، تصحيح رمضاني، دفتر پنجم، ص310 11- دفتر اول، ص 16 12- ديباچه دفتر پنجم. 13- امام خميني، تعليقة علي مصباح الانس، چاپ پاسدار اسلام، ص 310 |
+ نوشته شده در ساعت توسط سعید خویی
|