نی نامه -مولوی
بشنو از نی چون حكایت میكند واز جدائی ها شكایت میكند
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر كسی كاو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر كسی از ظنّ خود، شد یار من از درون من نَجَست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست لیك چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و، جان ز تن مستور نیست لیك كس را دیدِ جان دستور نیست
آتش است این بانگِ نای و، نیست، باد هر كه این آتش ندارد، نیست باد
آتش عشق است كاندر نی فتاد جوشش عشق است كاندر می فتاد
نی حریف هر كه از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی كه دید ؟ همچو نی دمساز و مشتاقی كه دید ؟